نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
امروز روز ولنتاینه!
این روز، روز عشق و این روز رو به همه ی عاشقای دنیا تبریک میگم!
Happy Valentine's Day!
.
.
.
.
امشب اینجا من و یک قهوه تلخ و کتاب گارسیا مارکز.
من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب...

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
در کلاس زندگی،
درس امروز ، زخم
هر چیزی که زخم ایجاد کند درد دارد
درد ، درد است و شوخی ندارد
و تو
راهی نداری و باید یاد بگیری و بزرگ شوی
مهم نیست که به درس گوش می دهی یا نه
به هر حال
دو راه بیشتر نخواهی داشت
دو راهی که تکه کلام طبیعت است
یاد میگیری یا یادت دهم.

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
قلب من
تکه گوشتی فشرده در سینه ام نیست که
می تپد و اکسیژن می دمد
قلب من
بوم سفیدی است که شاید روزی
فرشته ای بدون دلیل
دستش را در رنگ کند و
تکه ای از وجودم را
مهر کند و از آن خود سازد
قلب من برای من نمی تپد
قلب من
می تپد که هر روز
دستانی رنگی
صفحه بومش را
نوازش کنند و نقشی جدید ایجاد شود
بدانید
اگر در سینه بومی رنگی دارید
خوشبخت ترینید

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٠:٥٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
ببار باران پاییزی،
گریه کن و ببار
تا به حال آغوشی به این پاکی ندیده ام
گریه کن و ببار ، می خواهم در آغوشت بکشم و
تا صبح گریه کنم و گریه کنی ، ببار
ببار که خدا می داند که چقدر دلم گرفته است
خدا می داند که چقدر دلت گرفته است
شاید ، دل گرفتن تو ، به اندازه تمام آسمان و دل گرفتن من
به اندازه تمام مردمی است که
از ترس هم آغوشی با تو و خیس شدن
پناه گرفتنه اند
امشب تا صبح
بیا در آغوش هم بمانیم ،
می بارم و ببار
تو تنها زلالی هستی که می شناسم ، ببار
من از خیس شدن نمی ترسم

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
در تمام زندگیم
در تمام تصویر این خیال
من از کم بودنم می ترسیدم
پس در لحظه لحظه از زندگیم
در کنار هر کم بودنی
آیینه ای ساختم و درونش،
تصویر دوست داشتنی خود را
مرور کردم و به خود، آفرین گفتم
از خود تصویری ساختم که زور می زند واقعی باشد
من، اینجا، درون این همه تصویر و آیینه
می ترسم، پس، می دانم که پیدا نمی شوم
من، از خودم می ترسم،
وگرنه که این همه تصویر و آیینه را خودم ساختم
می دانستم و می دانم،
مشکل از اول هم همینجا بود
خودم،
خود واقعیم،
من از خودم می ترسم

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ٥:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
بزرگتر که می شوی
سختی میبینی و سخت می شوی
بزرگتر که می شوی
راهی نداری محکم می شوی
راهی نداری سنگ می شوی
با این همه ریتم درد
با این همه بود گرم و نبود سرد
با این همه خیال بود و شک نبود
با این همه ، اشک نیمه شب چه بود؟
دو، دوتا چهارتا که می کنی
عشق به صرفه نیست
مشکل این است
عاشق که می شوی
هیچ دو دوتایی چهار نمی دهد
بزرگتر که می شوی
دو، دوتا هایی که چهار می دهد
دیگر ، حال نمی دهد....
نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
توضیحات : این شعر ۲۶ بیتی مربوط به دختر خانمیه که به قول خودش ترشیدس و شوهر
نداره و قصد شوهر پیدا کردن داره ...
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا !
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد ، بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی و حساس بود
بعد از آن وسواسی پر ادعا
شدم رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
عشق و شهوت زاده یک مادرند
هردو عصیان پیشه و رسوا گرند
دل سرای عشق و لب جای هوس
بی هوس عشق است در بند قفس
ای بسا شبها که لیلی در خفا
خفته در آغوش مجنون بی صدا
شایدا لبهای شیرین هم دوصد
بر لب فرهاد عاشق بوسه زد
عشق ورزی را هوسبازی مخوان
هرچه میخواهی در آغوشش بمان
عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟
عاشقی را بی صفا کردن چرا؟
چون به جمع عاشقان گشتی قرین
تن بده بر بوسه های آتشین

نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ۱:٠۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠
از: خدا
به : تو
تاریخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس نامه : زندگی
من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشکلات تو رسیدگی کنم به کمک تو هم نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی ..!
من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتی شرایط به نحوی هستند که تو نمی تونی از پس مشکلاتت بربیای اصلا سعی نکن که خودت پی راه حل باشی بلکه اونها را بعهده من بگذار ...!
زمانش که برسد خودم رسیدگی می کنم ، تمامی مشکلات حل می شوند اما در زمانی که من تعیین می کنم نه زمانی که تو می خواهی .. !
وقتی که مشکلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای نگرانی روی چیزهایی تمرکز کن که الان توی زندگیت داری ، شاید تصمیم بگیری که این پیام رو برای یک دوست بفرستی ، متشکرم، با این کار شاید به شکل جدیدی شرایط زندگی اونها رو لمس کنی که تا الان نمی دونستی ..!
حالا امروز یک روز خوب خواهی داشت
من اکنون تلاش و دست و پا زدنت تو رو دیدم و دستور می دم که دیگه تموم شه ، برکت من داره به سمتت می آد اگر من رو قبول داری لطفا نادیده نگیر تو داری آزمایش می شی.......
نويسنده :
محمد tOxic - ساعت ٩:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
تا ده دقیقه پیش
ایتجا شلوغ ترین خیابان شهر بود
و حالا که
از آسمان خدا می بارد
هیچ کس اینجا نیست
فریاد می زنم
ای عاقلان روی زمین
پناه بگیرید
خدا هم دیوانه شده.....

← صفحه بعد