دست من تنهاست هموطن دستم بگیر
من سلاحم ذکر یا الله ست، هموطن دستم بگیر
در کنارم باش ای هم بغض من تا ما شویم
قطره با قطره یک دریاست هموطن دستم بگیر
گرچه اشک در چشمانمان خشکیده این روزها
در دلم نور امید پیداست هموطن دستم بگیر
کمر شکسته ی پدر، سوز دل مادر دیده ام
وای در ایران چه غوغاست هموطن دستم بگیر
سینه ام را با شهامت میزبان گلوله کرده ام
با تو هستم پس نترسم، هموطن دستم بگیر
میروم ثابت قدم در راه این ازادگی...
من همان فریاد سکوتم هموطن دستم بگیر
نظرات () سلام دوستان شرمنده مدتی نبودم راستش واقعا درگیر بودم! نه از نظر جسمی بلکه از نظر روحی! این مدت داشتم به خودم فکر می کردم به زندگیم به هستی، به بودن، به همه چی!
فعلا نمی تونم زیاد باشم اخه حالم زیاد خوب نیست اما یه اپ قشنگ می ذارم بعدا بر می گردم و سعی می کنم مثل اوایل باشم!
این اپ مربوز به شعری هست که حمید مصدق گفته و بعدا فروغ فرخزاد اونو جواب داده! اما از اون جالبتر اینه که بعد اون ٢شاعر فرهیخته یک شاعر جوون و با استعداد جواب اون ٢ نفر رو داده:
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
نظرات () 
