از: خدا
به : تو
تاریخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس نامه : زندگی
من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشکلات تو رسیدگی کنم به کمک تو هم نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی ..!
من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتی شرایط به نحوی هستند که تو نمی تونی از پس مشکلاتت بربیای اصلا سعی نکن که خودت پی راه حل باشی بلکه اونها را بعهده من بگذار ...!
زمانش که برسد خودم رسیدگی می کنم ، تمامی مشکلات حل می شوند اما در زمانی که من تعیین می کنم نه زمانی که تو می خواهی .. !
وقتی که مشکلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای نگرانی روی چیزهایی تمرکز کن که الان توی زندگیت داری ، شاید تصمیم بگیری که این پیام رو برای یک دوست بفرستی ، متشکرم، با این کار شاید به شکل جدیدی شرایط زندگی اونها رو لمس کنی که تا الان نمی دونستی ..!
حالا امروز یک روز خوب خواهی داشت
من اکنون تلاش و دست و پا زدنت تو رو دیدم و دستور می دم که دیگه تموم شه ، برکت من داره به سمتت می آد اگر من رو قبول داری لطفا نادیده نگیر تو داری آزمایش می شی.......
نظرات () حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: یه سوال دارم که جوابش خیلی برام مهمه!
گفتم» چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم!
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: یعنی چه؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه!
گفتم:دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه! همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم نمیشه کاری کرد.
گفتم: خدا کریمه! انشالله بهت سلامتی میده!
با تعجب نگاه کرد و گفت:یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش...
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نیومدم،کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی کرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن،
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!
سرتو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمی کردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم!
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم
کمک میکردم!
مثل پیرمردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم!
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم!
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم
و آیا خدا این خوب شدن رو قبول میکنه؟
گفتم: بله اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه،
آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه!
آرام آرام خداحافظی و تشکر کرد و داشت میرفت!
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز...!
یه چرتکه انداختم، دیدم منم تقریبآ همین قدر وقت دارم!
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت درمیومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم....
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه!
گفتم: خارج چی؟ و باز گفتن: نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم زمانش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد................

نظرات () دل من قول بده راست بگویی به همه....
دل من قول بده نشکنی از نامردی....
دل من قول بده شادشی از اشک دگر....!
نه از آن اشک و غم و ناله و اندوه دگر....!
اشک شوقی که دلم، باعث این اشک شدی....
اشک شادی که برایم سبب رشک شدی....
دل من سخره ی خلقو مایه ی صفا مکن....
عیب خود ببین و اونو از آینه خفا مکن....
دل من تو هیچ کس و به مسخره نشون نده....
سه تا انگشت دیگت ببین کیو نشون میده....؟
دل من عاقبت ظلم به خلق آسانه....؟
اونکه سوزانتر از جهنمه، وجدانه....
دل من قول بده حق کسی رو نخوری....
تا به بالا رسیدی، از بالایی دل نبری....
به پایین پایینا هم نگاهی کن، ثواب داره....
نگو پایینو ولش، سفره ی من کباب داره....
دل من قول بده هدر ندی عشق خودت....
سر راه هر کسی که نداره لیاقتت....
دل من بمیر براش، هرکه واست تب می کنه....
نه برای اونکه روز و واسه تو شب می کنه....
دل من قول بده به قول خود وفا کنی....
نکنه تو هم بیای به حق من جفا کنی....؟
دل من قول میدی میون این خلق الله....؟
بگو که قول میدم.... قول دادی، بسم الله...

نظرات () سلام دوستان شرمنده مدتی نبودم راستش واقعا درگیر بودم! نه از نظر جسمی بلکه از نظر روحی! این مدت داشتم به خودم فکر می کردم به زندگیم به هستی، به بودن، به همه چی!
فعلا نمی تونم زیاد باشم اخه حالم زیاد خوب نیست اما یه اپ قشنگ می ذارم بعدا بر می گردم و سعی می کنم مثل اوایل باشم!
این اپ مربوز به شعری هست که حمید مصدق گفته و بعدا فروغ فرخزاد اونو جواب داده! اما از اون جالبتر اینه که بعد اون ٢شاعر فرهیخته یک شاعر جوون و با استعداد جواب اون ٢ نفر رو داده:
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
نظرات ()
گفتم از مرگ می ترسی؟
گفت نه آنقدر که از ماورایش می ترسم
گفتم از جنگ چطور؟ می ترسی؟
گفت از جنگ با نفس خود می ترسم
گفتم از کجا می آیی؟
گفت از درون شکاف ذره ای
گفتم پس به کجا خواهی رفت؟
گفت به درون ذره ای که از آن آمده ام
گفتم چه چیز ترا آزرده می کند؟
گفت همه چیز
گفتم اگر همه چیز پس مایه خرسندیت چیست؟
گفت آنقدر اندک است که در همه چیز گم می شود
گفتم زیبایی را در چه بینی؟
گفت در آن چیز که در نگاه دیگران زیبا نیست
گفتم قدرت مطلق را چه می دانی؟
گفت قادری که از قدرتش بهره نمی کند
گفتم به چه می اندیشی؟
گفت به چیزی که اندیشه را تسخیر می کند
گفتم نظرت راجب طبیعت چیست؟
گفت طبیعت طابع طبع است
گفتم بزرگترین آرزویت چیست؟
گفت دست نیافتنی
گفتم اگر دست نمی یابی چرا تصورش می کنی؟
گفت چون آرزویش می کنم
گفتم چه گلی را دوست داری؟
گفت گل داوری را
گفتم چنین گلی نیست
گفت ولی من دوستش دارم
گفتم کی می روی؟
گفت در سکوت یک هیاهو
گفتم کی می آیی؟
گفت در شروع یک طوفان
گفتم خانه ات کجاست؟
گفت زیر سایه درختی
گفتم تآمل کن تا تو را برسانم
گفت تآمل جایز نیست که وقت تنگ است
گفتم مگر چقدر وقت داری؟
گفت کمتر از یک قرن
گفتم قرن زیاد است وقت کافیست
گفت شاید آنی قرن را بشکند
گفتم دوباره کی دیدارت کنم؟
گفت خود طالب دیدارم
گفتم پس چگونه وداعت کنم؟
گفت چشم از آینه بردار خواهم رفت
نظرات () اگر مجنون خدایش بود لیلی
اگر شیرین ز فرهاد کوه می خواست
اگر تاریخ به عشاقش بها داد
نمی دانست که در این روزگاران
مثال این چنین دلدادگی ها
شود تکرار دمادم، گاه و بیگاه
من از مجنون یکم پیشه گرفتم
اگر کوهی نباشد در برابر
دل سنگ خودم را می شکافم
چرا؟ چون تو برایم بهترینی
حالا تاریخ از آن من و توست
چرا؟ چون تو باریم آخرینی
کجایند آن همه عشاق عالم
ببینن این دل عاشق ترینم!
شعر از دوست خوبم! م.د
نظرات () اینم یکی دیگه از دل نوشته های انسانی تنها توی شهری سمی!
روزی دلم از دست زبانم به شکایت داد زد
گفتم ای دل به چه این گونه شکایت داری؟
تو و لب در یه بدن مال منید!
همه جا می گویم دل من با لب من دوتا نیست
پس چرا اینگونه زلبانم آشفته ای و شکایت داری؟
دل زشکایت سخن آغاز نمود
دلش از دست زبان پر شده بود
دل گفت: لب سخن از توی عقلت گوید
حرف من از لب تو جاری نیست
من دل داد زدم، عشقو فریاد زدم
ولی این لب سخنم را نشنید
یادته من گفتم که چه تنها شده ام
ولی این لب ترسید، زسخن باز نشد
بارها به لبت گفتم که عشق من را بازگو
نکند دیر شود، نکند بشکنمو تو را آزاز دهم
ولی این بار هم لب تو هیچ نگفت
دلم از دست لبت پرخون است
حرف من، حرف محبت عشق است
عقل را در سخنم جایی نیست
با توام تو ای تن
حرف من را زلبات جاری کن
نکند دیر شود، عشقتو پرکشد و به دل یک تن بیگانه نشیند
به خودم می گویم نکند دیر شود
دل و جانم به فدایت، لب سخن می گوید
نازنین عشقم دوستت میدارم!
فکر بد نکنیدا! منظور از عشقم تنهاییه! بهر حال امیدوارم خوشتون اومده باشه! فقط بگم من شاعر نیستم! بعضی وقتا یه چیزی میاد تو کلم و اونو جاری می کنم! همین!
نظرات () آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستقسی از آن تشنه تر است
---------------------------------------------------------------------
هرکسی را نتوان گفت که صاحب مظر است
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینی که سیاهست و سفید
یا سیاهی و سفیدی بشناسد بصر است
نظرات () سرتاسر عمر یک نفس بیش نبود
آنهم به خدا لایق درویش نبود
دادند و گرفتیم و گرفتند و گذشت
این عاریتی در خور تشویق نبود
نظرات () عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

نظرات () شبهای دراز بی عبادت چه کنم
طبعم به گنه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و به آنی بخشد
گیریم که ببخشد ز خجالت چه کنم
نظرات () غم که میآید در و دیوار ، شاعر میشود! در تو زندانیترین
رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ! حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود ! تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود ! باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت ! تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود ! گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود !
نظرات () 
