شهر سمی

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد برمن! من خودم هستم و تنهايي يك حس غريب! كه به 100 عشق و هوس ميارزد!

عشق و شهوت
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
 

عشق و شهوت زاده یک مادرند

هردو عصیان پیشه و رسوا گرند

دل سرای عشق و لب جای هوس

بی هوس عشق است در بند قفس

ای بسا شبها که لیلی در خفا

خفته در آغوش مجنون بی صدا

شایدا لبهای شیرین هم دوصد

بر لب فرهاد عاشق بوسه زد

عشق ورزی را هوسبازی مخوان

هرچه میخواهی در آغوشش بمان

عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟

عاشقی را بی صفا کردن چرا؟

چون به جمع عاشقان گشتی قرین

تن بده بر بوسه های آتشین

 

 



 
comment نظرات ()

 
هوای نفس
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
 

چقدر کار ما به پرندگان به دام افتاده شبیه است.

برای آنها دام میگذارند و جهل...

آنها را اسیر صیاد می کند،،

و ما هم همیشه در،

دام صیاد خود،

یعنی هوای نفس

و توهم  دانایی خود می افتیم....!

 


 
comment نظرات ()

 
چه قدر زود دیر میشود
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

حرف های ما هنوز ناتمام ، تا نگاه می کنی وقت رفتن است،
بازهم همان حکایت همیشگی ، پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چقدر زود دیر می شود

 



 
comment نظرات ()

 
چند گیگ می خوای؟
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

من فقط را می روم

حجم هایی تیره از کنارم میگذرند

اینجا تجریش است

دست در جیبم می کنم و

با چرخش شستم

بلند می شود

صدایی از سلکشنی که می خواهم و

ساکت می شوند این همه که نمی خواهم

اینجا ، درون گوشم

رندوم فریاد می زنند

ده گیگ ، بیست گیگ ، دویست گیگ

نمی دوانم. چند گیگ لازم است

                     تا تمام فریاد ها را

                       درون جیبت داشته باشی؟

سرم را بلند می کنم

حجم های تیره می گذرند و

درون گوشم ، فریاد می زنند

( دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره...)

اینجا راه آهن است

هوس دل و جیگر کثیف کرده ام

اثری از دوست خوبم استاد امین منصوری


 
comment نظرات ()

 
نامه تکان دهنده خواهر "آمنه بهرامی" قربانی پرونده اسیدپاشی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

سلام این پست رو به صورت اختصاصی گذاشتم!‌ راستش داشتم توی یکی از سایت ها دنبال چیزی میگشتم برخوردم به این پست (نامه تکان دهنده خواهر امنه بهرامی) و وقتی متن نامه رو خوندم واقعآ از درون داغون شدم! جای تآسف داره که توی جامعه ما افرادی زندگی میکنن کوته فکر و بی احساس! بگذریم زیاد نمی خوام چیزی بگم متن نامه رو می زارم و از دوستای عزیزم تقاضا دارم که هرکسی نسبت به انتشار این نامه به هر نحوی که می تونه کمک کنه تا شاید حرکتی باشه برای کمک به اون دختر معصوم! راستی لطفا نظرتونم در رابطه با این پست برام حتما بزارید!

متن نامه:

صبحی که پلک آمنه افتاده بود و چشم سوخته بیرون مانده بود و مادر و برادرم در جایشان بی‌حرکت مانده بودند، هیچ یک از ما جرئت نداشتیم به چشم آمنه دست بزنیم؛ می‌ترسیدیم چشم سوخته هر آن بیرون بریزد؛ ولی کسی باید جرئت می‌کرد و پلک را بالا می‌کشید و روی چشم می‌گذاشت و من این کار را کردم

 به گزارش پارسینه به نقل از زمانه، شیرین بهرامی‌نوا، خواهر «آمنه» قربانی پرونده جنجالی اسیدپاشی در نامه ای به یکی از منتقدان قصاص خواهرش پاسخ داد، متن این نامه را از نظر می گذرانید:

 شما از دور در حال تماشای جریانی هستید که اصلاً درک و فهمش برای‌تان دشوار است؛ فقط خوانده‌اید. ندیده‌اید. «جرم» را در کتاب می‌بینید و از تاثیر آن بر زندگی، توانایی، سرنوشت و به طور کلی آینده، درکی ندارید. سخن گفتن چه زیبا و ساده است وعمل کردن چه دشوار. اگر به جای خواهرم بودید جز قصاص نمی‌خواستید. کما این‌که او به حبس ابد راضی است؛ اما به عملی شدن آن امیدوار نیست. پس بهتر می‌بیند دست دراز مردسالار و مغرور مجید را با قصاص از تجاوز و آسیب مجدد به او کوتاه کند.

 در ضمن، آمنه نه «ناموس» مجید بوده و هست و نه دیگری؛ حتی پدرش و برادرانش. پدرم همیشه از این الفاظ دوری می‌کرد و ما را با اندیشه برابری و دور از تعصبات، ناموس و هرآن‌چه جامعه مردسالار علاقه‌مند به نام‌گذاری آن است تربیت کرده. ما آموختیم به «کرامت انسانی» خود و دیگری احترام بگذاریم. لغت «ناموس» شما برایم تهوع‌آور و مشم‍ئزکننده است. متاسفم که اینگونه سخن می‌گویم. اینها امروز در فرهنگ لغت لمپن‌ها یافت می‌شوند نه در اذهان زنان و مردان آزاد‌اندیش که در پی آزادی و آزادگی رنج می‌برند و رد پای جهل و ظلم را بر سر و صورت خود می‌بینند. اگر جهت جدب مخاطب نوشته‌اید مسئله دیگری است.

 آیا شما تضمین می‌کنید، اگر مجید موحدی بدون قصاص آزاد شد، خواهر من و خانواده ما و من که شاکی اولیه بودم در امان خواهیم بود؟ شما درمان آمنه را که خانواده موحدی هیچ بخشی از آن را نپرداختند و زحمت تهیه پولش را هم به خود تحمیل نکردند به شکل واقعی و جدی نمی‌بینید؟ شما می‌دانید هر عمل آمنه با وجود تخفیف‌ها چقدر هزینه برداشته است؟ هر عمل، دو الی هفت‌هزار یورو. به آن اضافه کنید هزینه انواع داروها و پمادها و کرم ها را؛ آن هم چندبار در طی روز. روزی که آمنه به تنهایی برای دوش‌گرفتن رفت و کاسه چشمش را خالی یافت وغش کرد، شما کجا بودید؟

 آمنه قوی است؛ بسیار قوی. جلوی ما نه گریه کرد نه ناله، نه شکایت. همیشه به همه دلداری داد. حقش نیست که به انتقام‌جویی و سنگدلی متهم شود و قضاوت ناعادلانه و سرخوشانه جهت بذل توجه به دیگری. وقتی از موضوعی سخن می‌گویید اول بسیار فکر کنید. این قصه نیست. حقیقتی است که واقع شده و سرنوشت و زندگی ما را واژگون کرده است. پرستاری شبانه‌روزی، انتظار و دلواپسی همیشگیِ بدتر شدن اوضاع جسم و جانش، محو شدن چشم و ابرو و گونه و از فرم افتادن لب و گونه و این پرسش همیشگی از من که الان خیلی زشتم؟ و من چه داشتم بگویم به خواهرکم. راست یا دروغ یا تعارف؟
 تا به حال جای من بوده‌اید که از زیبایی خود و سلامت خود شرمگین شوید؟ نه! اما من هر روز خجالت کشیده‌ام که زیبایی معمولی‌ام را دارم، که هنوز می‌بینم و خواهر کوچک‌ترم نمی‌بیند. احساس گناه و خجالت و شرمندگی کرده‌ام سال‌ها.

 وقتی خواهرم می‌پرسد کسی یا اتاقی یا فضایی، چه شکلی یا چگونه است، از درد به خودم می پیچم. وقتی هنگام راه رفتن به در و دیوار می‌خورد و هر که به او تنه می‌زند عذر می‌خواهد که نمی‌بیند، من رنج می‌برم اما سکوت می‌کنم. وقتی تنها و سرگردان- در اوایل که سعی داشت با عصا راه برود- می‌ماند، دنیا بر سرم آوار می‌شود و دلم می‌خواهد نباشم و محو شوم؛ اما شاهد اینها نباشم. شما از رنج حرف می‌زنید و ما آن را برده‌ایم.

 وقتی با همه ادبی که آموخته بودم مجبور بودم با دیگران تند برخورد کنم که از جملات مایوس‌کننده در برابر آمنه و مادر و پدر و خواهر و برادران کوچک‌ترم خودداری کنند، نمی‌دانید چه رنجی بردم. نمی‌دانید که وقتی مردم با دیدن آمنه نوچ‌نوچ راه می‌انداختند و با وجود نگاه تند من هنوز به ایجاد رعب و وحشت ناشی از همین حرکت به ظاهر ساده در دل خواهرم در راهروهای بیمارستان «لبافی نژاد» ادامه می‌دادند، دلم فرو می‌ریخت و با حرکات دست و گاه آمرانه‌، آنانی را که نمی‌شناختم‌شان به سکوت فرا می‌خواندم؛ چه رنجی می‌بردم از این همه التهاب وهیجان های یک‌سره منفی.

 یادم می‌آید روزی که برادرم بعد از سه ماه دوری از خانه و خدمت در اطراف شیراز، بی‌خبر به خانه آمد تا غافلگیرمان کند، چه بد غافلگیر شد. برادر دیگرم که در شوک و سکوت ناظر بود و ناباورانه فقط نگاه می‌کرد. صبحی که پلک آمنه افتاده بود و چشم سوخته بیرون مانده بود و مادر و برادرم در جایشان بی‌حرکت مانده بودند، هیچ یک از ما جرئت نداشتیم به چشم آمنه دست بزنیم؛ می‌ترسیدیم چشم سوخته هر آن بیرون بریزد؛ ولی کسی باید جرئت می‌کرد و پلک را بالا می‌کشید و روی چشم می‌گذاشت و من این کار را کردم و هنوز هم دلم از یاد‌آوری آن لحظه و لحظه‌های مشابه و گاه بدتر و وخیم‌تر می‌لرزد. برای پرسش‌های برادرم که می‌پرسید چرا مثل مرغ پرکنده دور خودش می‌چرخید و تاب می‌خورد و ایستادن و نشستن را تاب نمی‌آورد، هیچ جوابی نداشتم؛ و چه خوب که آمنه نبود تا گریه دست جمعی ما چهار خواهر و برادر را ببیند. او رفته بود برای پانسمان و بعد از آن گریه بود که ما قول دادیم جلوی آمنه صبور باشیم و او را بخندانیم و امیدوار کنیم .

 حال شما ساده‌انگارانه به «قضاوت» نشسته‌اید؟ این حق را از کجا آورده اید؟


 
comment نظرات ()

 
دوره ارزانی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟

دوره ارزانیست:

دل ربودن ارزان

دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است!

دشمنی ها ارزان

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است

کمتر از آب روان و چه تخفیف

بزرگی خورده

قیمت هر انسان!


 
comment نظرات ()

 
هیچ نمی خواهم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

نه، مبل ماساژور و سمفونی بتهوون نمی خواهم

نیمکتی دارید که زنگ تفریح روی میزش پشت به کلاس

بنشینم و پاهایم را تکان دهم؟ می خواهم قیژ قیژ هم صدا کند

نه، بنز ای کلاس نمی خواهم که از سانروفش آسمان را ببینم

آسمانی بزرگتر ندارید؟

مثلآ همان آسمانی که شبها زیر پشه بند روی پشت بام

تماشا می کردم    و می ترسیدم که خوابم ببرد و صبح شده باشد

نه، باد خنک کولز گازی نمی خواهم که درجه اش با کنترل تنظیم شود

نسیم خنکی دارید که صبح های پاییز بیدارم کند و

من هم پتوی پشمیم را که مادرم رویش ملافه دوخته بود محکم بغل کنم؟

نه بالشت قابل تنظیمِ پر قو که موزیک هم پخش می کند نمی خواهم

بالشت سفتی دارید که شب که از خواب می پرم

دستم را آرام به زیرش ببرم و یخِ یخِ باش؟

نه، رسیور با ده هزار کانل  قابل تنظیم و ضبط نمی خواهم

کانال یکی دارید که بعدازظهرهای چمعه

همه خانواده بعد از ناهار دور هم بنشینیم و

انتظار بکشیم که فیلم سینمایی این هفته چیست؟

،

ببخشید آقا ، اگر ندارید کجا می تونم پیدا کنم؟

هزیته اش برایم مهم نیست.....

 اثری از دوست خوبم استاد امین منصوری


 
comment نظرات ()

 
دیوانگی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
 

نمی خواهم.

نمی خواهم چون احمقانی باشم که دم از دیوانگی می زنند، دیوانگی راه دارد و 

اصول، مگر میشود

دو دوتا به همین راحتی، پنج شود؟

صفحه ها صفحه معادله می خواهد

گوشهایت را باز کن

اول قدم دیوانگی این است

احمق نباش!...

 

اثری از دوست خوبم استاد امین منصوری


 
comment نظرات ()

 
سوال...؟
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

گفت یه سوال؟ ( این تیکه کلامش بود و جواب سوالشو بهتر از تو میدونست )

گفتم: بپرس!

گفت: میدونی جنده کیه؟

یه خرده فکر کردم و گفتم: کسی که براش فرقی نمی کنه که با کی می خوابه!

خندید و گفت: اینجوری که نصف بیشتر مردا جنده اند!

گفتم: پس کیه؟

گفت: اونی که تو و بیرونش با هم فرق داره!

 ....................................................................................................................

 پاورقی....

1. میدونم مرتب سر نمی زنم اما یکم وقت می خوام، سعی می کنم مثل اوایل بشم.

2. از همه ی دوستان عذر می خوام توی اولین فرصت به همه سر می زنم. ممنون که به یادمید. 

٣. اثری از دوست خوبم استاد امین منصوری


 
comment نظرات ()

 
دستم بگیر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
 

دست من تنهاست هموطن دستم بگیر
من سلاحم ذکر یا الله ست، هموطن دستم بگیر
در کنارم باش ای هم بغض من تا ما شویم
قطره با قطره یک دریاست هموطن دستم بگیر
گرچه اشک در چشمانمان خشکیده این روزها
در دلم نور امید پیداست هموطن دستم بگیر
کمر شکسته ی پدر، سوز دل مادر دیده ام
وای در ایران چه غوغاست هموطن دستم بگیر
سینه ام را با شهامت میزبان گلوله کرده ام
با تو هستم پس نترسم، هموطن دستم بگیر
میروم ثابت قدم در راه این ازادگی...
من همان فریاد سکوتم هموطن دستم بگیر


 
comment نظرات ()

 
خیانت کرده ام...آری
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

خیانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی


 
comment نظرات ()

 
نهایت بخشندگی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
 

روزی روزگاری درختی بود ….
و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم
می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
من تنها برگ و سیب دارم .
سیبهایم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …
و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت
درخت از شادی تکان خورد
و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم
و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : « من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است .
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی . »
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
« بیا پسر ، بیا و بازی کن »
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
و درخت خوشحال بود
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …
دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟
اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم
درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم
تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار
برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما
همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند
و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که
تنهایشان نگذاریم
به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم
برایشان زمان اختصاص دهیم
همراهیشان کنیم
شادی آنها در دیدن ماست
هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد
ولی پدر و مادر فقط یک بار ….


 
comment نظرات ()

 
خیال پردازی های یک دختر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.  روی صندلی جلویی نشسته بود. فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد: به پس کله پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد.

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده... اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده... حتما ادوکلن خوشبویی هم زده . چقدر عینک آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فکر می کنه؟  آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه!لابد داره به دوست دخترش فکر می کنه!... آره. حتما همین طوره.مطمئنم دوست دخترش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)... می دونم پسر یه پولداره که یه «ب ام و» آلبالویی داره و صدای نوارشو بلند می کنه...  با دوستش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندن و از زندگی و جوونیشون لذت می برن... می رن پارتی... کافی شاپ... اسکی... چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟...

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. !کاش پسر زودتر پیاده می شد

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.  مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود.
 با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد... یک، دو، سه و چهار لوله ی استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند.


.دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نکرد


 
comment نظرات ()

 
تفاوت عشق با ازدواج
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

یک روز پدر بزرگم  برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دستبیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه... و این تفاوت عشق است با ازدواج  !


 
comment نظرات ()

 
دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...


 
comment نظرات ()

 
شیطان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم میخواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به  جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، سریع دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.


 
comment نظرات ()

 
فقر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ..


 
comment نظرات ()

 
نامه ای از طرف خدا
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

 نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی . اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی : سلام ؛ اما تو خیلی مشغول بودی . یک بار مجبور شدی منتظر مترو بشینی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جزآنکه روی یک صندلی بنشینی . بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم یاد من افتادی ومیخواهی با من صحبت کنی ؛ اما موبایلتو در آوردی و و به دوستت تلفن کردی تا ازآخرین شایعات با خبر شوی . تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی . متوجه شدم قبل از نهار هی دور وبرت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی . تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری . بعد از انجام دادن چند کار ، تلویزیون را روشن کردی . نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی ؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی شام خوردی ؛ و باز هم با من صحبت نکردی . به خودم گفتم حتما موقع خواب یه کمی با من صحبت میکنی . موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی . بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی . اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام . من صبورم ، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی . حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر یک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد . خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پراز عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی .

هنوز هم دوستت دارم .
                                روز خوبی داشته باشی...

 

 


 
comment نظرات ()

 
ًٌWaltz
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

این مطلب رو برای یکی از دوستان خوبم می ذارم که روحش درگیر دردی سخت و طاقت فرساست! ن. عزیز امیدوارم که بروی و با روحیه بهتر برگردی!

این پست هم که طحفه سبزیست از دل نوشته های یک انسان تنها توی شهری مسموم تقدیم تو باد!

Waltz

یک رقص زیبا...
یک شادیه کوتاه ولی عمیق...
یک لحظه رضایت...
تمام عقده هایت از انتهایه گلو بر تمام دنیای اطرافت پخش میشود...
یک رقص زیبا...
این رقص نیازی به همراه ندارد...
لزومی ندارد به کسی پیشنهاد کنی که آیا با من حاضری برقصی؟؟
تمام لذتش به تنهایی آن است...
نیازی نیست که شادیت را با کسی قسمت کنی...
با چشمهای باز...
از عمق وجودت فریاد بزن...
این رقص با هر آهنگی سازگار است...
ریتم این رقص بر گرفته از اطراف توست...
میتوانی خودت آهنگی بسازی برای رقصیدنت...

برقص..
بچرخ..
بخوان...
افکارت را رها کن...
فقط فریاد بزن...
تو به بلوغ رقص رسیده ای....
هر کس مانع رقصت شد...
آنقدر بچرخ که تا به اطرافت پرتاب شود...
یک رقص زیبا...
دستانت را بدون قاعدهء خاصی در اطرافت حرکت بده...
نگران نباش...
خودت به رقص خود امتیاز بده...
شاید هیچ کدام از آدمهایی که تورا میبینند درک این موضوع را نداشته باشند...
آنها تو را میرقصانند...
در آخر تورا با انگشت نشان میدهند...
او دیوانه است...
او نمیرقصد...
او در توهم خود غلت میزند...
او دیوانه است...
او نمیرقصد..

یک رقص زیبا...
گوشهایت را پر کن از صدای این افراد...
آنها ریتم پس زمینه رقصیدن تو هستند...
این یک رقص فلسفیست...
این رقص دقیقا با تو ارتباط دارد...
این رقص مرگ است...
برقص...
فریاد بزن...
این رقص انحطاط است...
کثافت ها ریتم رقص تو هستند....
برقص...
فریاد بزن...
این رقص تورا تنزل میدهد...
برقص بیچاره ...
تو به انحطاط نزدیکی...
برقص..
فریاد بزن...
شادی کن...

این حق توست...


 
comment نظرات ()

 
سفر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

این داستان نوشته ی یکی از بستگانمه که خیلی هم دوسش دارم چون خیلی قشنگ بود براتون می ذارم

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها همه جا شناور بودند

آنها از بیکاری خسته و کسل بودند

روزی همه ی فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید بازی کنیم مثلا قایم باشک! همه از پیشنهاد او استقبال کردند! دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم میگذارم و از انجا که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و شروع به شمردن کرد: 1.2.3

لطافت خود را بر شاخه ی ما آویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد

اصالت در میان ابرها پنهان شد

هوس در مرکز زمین رفت و طمع در داخل کیسه ای که خود دوخته بود پنهان شد

دیوانگی مشغول شمردن بود:79.80 همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود! و نمی توانست تصمیم بگیرد البته جای تعجب هم نداشت زیرا پنهان کردن عشق مشکل است!در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید:95.96

هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته ی گل سرخ پنهان شد دیوانگی فریاد زد: دارم می ام!

اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی از تنبلی پشت همان درخت قایم شده بود! لطافت را یافت که بر شاخه ی ما اویزان بود

دروغ ته چاه

هوس در مرکز زمین

همه را یکی یکی پیدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوش او زمزمه کرد: عشق پشت ان بوته ی گل سرخ است!

دیوانگی شاخه ای از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی ان را در بوته ی گل سرخ فرو کرد دوباره! دوباره! تا با صدای ناله ای متوقف شد!

عشق از پشت ان بوته بیرون امد با دستانش چشمان خود را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد!

.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او کور شده بود

دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟

عشق گفت: تو نمی توانی مرا درمان کنی ولی اگر می خواهی کاری برای من کنی راهنمای من شو!

 

و از ان روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره همراه او....


 
comment نظرات ()

 
عشق خجالتی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم "

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد"

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه

فارغ التحصیلی اومد پیشم و آروم بهم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم

 نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

نتیجه ی اخلاقی...!

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


  


 
comment نظرات ()

 
رفت....
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

رفت

ماندنی نبود که بماند نیامده بود که بماند آن قدر این پا و آن پا کرد تا بالاخره

رفت ...

حتی اگر لانه پرستو برف هم ببارد با دمیدن بوی بهار پر میکشد و به هیچ

ترفندی نمیتوان مانع از رفتنش شد

پرستو تا بهار پر میکشد تا شکفتن اقاقی ها تا آب شدن دل سنگ خدا

دشوارترین های من زل به هجرت پرستوهاست نمیتوان مانع از رفتن

مسافری شد که چمدانش را از آغاز بسته است . 

خنکای پاییز که آمد خبر از کوچ نداشتم که هر کوچی کوچ دارد از پی 

شاید خنکای دیگر بازآید شاید

چشمان شرجی ام را نذر پیچ کوچه کنم که آید به کوچه ای که شعرش را

شبی از همین شب های خنک به یادگار نگاشتیم همچون مشق دوستت

دارم دیروز

و سرودیم تکه تکه کوچه را هرآنچه به یاد داشتیم و گفتیم از کوچه ای که

دلنگاشته هر پرستو گم کرده ایست

 رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما ...


 
comment نظرات ()

 
خودگذشتگی در عشق
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم ، حالا می شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر .
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند


 
comment نظرات ()

 
چرا داستان های قشنگ زشت شد؟
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

 

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

 شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

 برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

 اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

 او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

 او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ...


 
comment نظرات ()