شهر سمی

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد برمن! من خودم هستم و تنهايي يك حس غريب! كه به 100 عشق و هوس ميارزد!

بیا دوباره شروع کنیم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

خدایا

بیا دوباره شروع کنیم

بیا واژه ها را دوباره بنویسیم

بیا دل و ترکیب دل را دوباره تعریف کنیم

بیا درمان درد دل را بدون درد بنویسیم

بیا برای شکستن دل ، چسبی بدون درد بسازیم

بیا برای دل تنگی ، قدرتی بدون درد بگوییم

بیا برای دل گیری ، راه حلی کم دردتر از گذشت بیاوریم

بیا برای دل گرفته ، درمانی کم دردتر از زمان بیاوریم

بیا ، بیا درد را از دل جدا کنیم

دل دل نکن و بیا

به خدا

دل ها دارند ، یکی یکی سنگ می شوند

بگو

بگو دعایم مستجاب می شود

آمین


 
comment نظرات ()

 
ما با هم فرق داریم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
 

با تو هستم دخترک گل فروش

ما با تو فرق داریم ، نزدیک ما نشو

ما عاقل تر از تو هستیم ،

اینقدر عاقلیم که می دانیم به تو پول نباید داد

چرا که به سود پدرت خواهد بود

دیگر کتک خوردن شبانه ات به ما چه !

ما با تو فرق داریم ، نزدیک ما نشو

ما انسانهای بزرگی هستیم

ما اینقدر کار داریم که

پدرو و مادرمان ، دوستانمان ، کسانی که کمکمان کرده اند

معشوقمان و حتی خدا را نمی بینیم

دیگر چه توقع داری که تو و گل هایت را ببینیم؟

ما با تو فرق داریم ، نزدیک ما نشو

ما با همیم و تو تنهایی

حالا شاید گهگاه دیگری را به قیمتی بفروشیم

 

ما با تو فرق داریم ، نزدیک ما نشو

ما بیماریم

نزدیک ما نشو

بیماری ما واگیردار است


 
comment نظرات ()

 
? Friend IS
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 

دوستی یعنی

درد و دل ، ساعت چهار صبح

سکوت کردن ، نگاه کردن

دوستی یعنی

آنروز که حواست نیست و نمی فهمی ،

او که همیشه حواسش به توست می گوید:

میمیری کثافت ،

به فکر قلبت باش

دوستی یعنی

بعد از مدت ها دیدنت و در آغوش کشیدنت و

در گوشت زمزمه کردن که

کجایی دیوونه؟

دوستی یعنی

چه باشد و چه نباشد

می دانی که تنها نیستی

دوستی یعنی

دوست داشتن بدون دلیل

دوستی یعنی

دلتنگی بدون نیاز

دوستی یعنی

چیزی که گفتنی نیست ،

احساس کردنی است

خوب می دانم که

           تو دوست من بودی

امروز

قسمتی از زندگیم ، دوستان من هستند

دوستانی که بدون نیاز ، دوستشان خواهم داشت


 
comment نظرات ()

 
عاشقی خز بودنه!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

از عقل خسته ، خسته شده ام

می خواهم دوباره عاشق شوم

حالا هی به یادم نیاورید که

                      عاشق که می شوی "خز" می شوی

از تعادل و هر چیزی که "خز" نیست ، خسته شده ام

می خواهم کامیونی بخرم و گاز دهم

می خواهم سرعت بگیرم و فرار کنم

می خواهم هر روز

               به خط سفید جاده ، سلام کنم

خیالی نیست که تو چه می گویی

خیالی نیست که همراهم می شوی یا نمی شوی

پشت کامیونم ،

اسم تو و عشق مادر را می نویسم و گاز می دهم

صفای هرچه عاشق بامرام


 
comment نظرات ()

 
درد، درد داره!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
 

می دانی با پررویی زندگی کردن وقتی که

عقل سلیم دستور می دهد، چند سالی بمیری، چه دردی دارد؟؟؟

عزیزم، درد داشتن درد دارد

می دانی، هزار تومانی و بیست و هفتم ماه سی و یک روز و

شب خوابیدن با شیرینی اینکه،

                 روزی بزرگترین مرد دنیایی ، چه دردی دارد؟؟؟

عزیزم، درد داشتن درد دارد

می دانی اگر صبح،

         هر چه جمله روانشناسی و انرژی مثبت بلدی و با خود زمزمه کنی و

سرحال بری ساندویچی، سر کارت و صاحب مغازه

به خاطر چکش که دیروز پاس نشده

هر چیزی را بهانه کند و

      هرچه فحش بلد است سرت خراب کند و تو ساکت،

                                  مثل سمفونی بتهون گوش می دهی، چه دردی دارد؟؟؟

عزیزم، درد داشتن درد دارد

می دانی خوابیدن دوست صمیمیت

                               که همه ی دنیات است

با عشقت که

همه وجودت است، و نگاه کردن و جواب گرفتن که:

حالا مگر چی شده؟ اتفاق بود   ،   چه دردی دارد؟؟؟

عزیزم، درد داشتن درد دارد

برایم مهم نیست که می دانی یا نمی دانی

فقط برای من،

فاز خسته نگیر

غر نزن، ناله و فریاد نکن

عزیزم

درد داشتن،

سر و صدا ندارد

درد داشتن، درد دارد.



 
comment نظرات ()

 
مادر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
 

مادر

می دانم که در شلوار جیش کرده ام

می دانم که غذایم را نخورده ام

می دانم که بدون اجازه به کوچه رفته ام

می دانم که ترک تحصیل کرده ام

می دانم که از مدرسه فرار کرده ام

می دانم که سرت داد می زنم

می دانم که فکر می کنم نمی فهمی

می دانم که هنوز عاشقمی

به خدا

شعور بالهایت را نداشتم

می دانم که درکم می کنی


 
comment نظرات ()

 
Happy Valentine Day
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

امروز روز ولنتاینه!

این روز، روز عشق و این روز رو به همه ی عاشقای دنیا تبریک میگم!

Happy Valentine's Day!

.

.

.

.

امشب اینجا من و یک قهوه تلخ و کتاب گارسیا مارکز.

من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب...


 
comment نظرات ()

 
برای تویی که پشت به تخته ایی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
 

در کلاس زندگی،

درس امروز ، زخم

هر چیزی که زخم ایجاد کند درد دارد

درد ، درد است و شوخی ندارد

و تو

راهی نداری و باید یاد بگیری و بزرگ شوی

مهم نیست که به درس گوش می دهی یا نه

به هر حال

دو راه بیشتر نخواهی داشت

دو راهی که تکه کلام طبیعت است

 

یاد میگیری یا یادت دهم.


 
comment نظرات ()

 
بوم دل من
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
 

قلب من

تکه گوشتی فشرده در سینه ام نیست که

می تپد و اکسیژن می دمد

قلب من

بوم سفیدی است که شاید روزی

فرشته ای بدون دلیل

دستش را در رنگ کند و

       تکه ای از وجودم را

         مهر کند و از آن خود سازد

قلب من برای من نمی تپد

قلب من

می تپد که هر روز

دستانی رنگی

          صفحه بومش را

نوازش کنند و نقشی جدید ایجاد شود

                 بدانید

  اگر در سینه بومی رنگی دارید

                      خوشبخت ترینید



 
comment نظرات ()

 
ببار باران
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

ببار باران پاییزی،

گریه کن و ببار

تا به حال آغوشی به این پاکی ندیده ام

گریه کن و ببار ، می خواهم در آغوشت بکشم و

                                      تا صبح گریه کنم و گریه کنی ، ببار

ببار که خدا می داند که چقدر دلم گرفته است

خدا می داند که چقدر دلت گرفته است

شاید ، دل گرفتن تو ، به اندازه تمام آسمان و دل گرفتن من

                              به اندازه تمام مردمی است که

                                         از ترس هم آغوشی با تو و خیس شدن

                                                                           پناه گرفتنه اند

امشب تا صبح

بیا در آغوش هم بمانیم ،

می بارم و ببار

تو تنها زلالی هستی که می شناسم ، ببار

من از خیس شدن نمی ترسم


 
comment نظرات ()

 
من دروغگو هستم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

در تمام زندگیم

در تمام تصویر این خیال

من از کم بودنم می ترسیدم

پس در لحظه لحظه از زندگیم

در کنار هر کم بودنی

آیینه ای ساختم و درونش،

تصویر دوست داشتنی خود را

مرور کردم و به خود، آفرین گفتم

از خود تصویری ساختم که زور می زند واقعی باشد

من، اینجا، درون این همه تصویر و آیینه

می ترسم، پس، می دانم که پیدا نمی شوم

 

 

من، از خودم می ترسم،

وگرنه که این همه تصویر و آیینه را خودم ساختم

می دانستم و می دانم،

مشکل از اول هم همینجا بود

خودم،

خود واقعیم،

من از خودم می ترسم



 
comment نظرات ()

 
هیچ دو دوتایی چهار نمیدهد
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

بزرگتر که می شوی

سختی میبینی و سخت می شوی

بزرگتر که می شوی

راهی نداری محکم می شوی

راهی نداری سنگ می شوی

با این همه ریتم درد

با این همه بود گرم و نبود سرد

با این همه خیال بود و شک نبود

با این همه ، اشک نیمه شب چه بود؟

دو، دوتا چهارتا که می کنی

عشق به صرفه نیست

مشکل این است

عاشق که می شوی

هیچ دو دوتایی چهار نمی دهد

بزرگتر که می شوی

دو، دوتا هایی که چهار می دهد

دیگر ، حال نمی دهد....



 
comment نظرات ()

 
بدون عنوان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

تا ده دقیقه پیش

ایتجا شلوغ ترین خیابان شهر بود

و حالا که

             از آسمان خدا می بارد

هیچ کس اینجا نیست

فریاد می زنم

ای عاقلان روی زمین

پناه بگیرید

خدا هم دیوانه شده.....


 
comment نظرات ()

 
ما با هم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
 

ما با هم پرواز می کنیم

فقط به این دلیل که خوش میگذرد،

ولی ، اگر روزی.... ، نه

من تمامت را می خواهم ، همیشه تمامت را می خواهم

بیا کلمات را تغییر دهیم و به هم قول بدهیم ، عزیزم من به پایان این همه خوبی مشکوکم

مگر همیشه ، همیشه معنی می دهد؟

همیشه به محض انکه همیشه را به زبان بیاوری ، همه چیز انتها پیدا می کند

به خدا قبل از به زبان آوردن همیشه و همه چیز ، خیانت هم معنی نداشت

ما با هم برای همیشه پرواز می کردیم

فقط به این دلیل که خوش می گذشت

می دانم که نمی توانیم ، همیشه از همدیگر تمامان را برای همیشه می خواهیم.

پی نوشت:

همتونو دوست دارم! عاشق همتونم! ممنون که بهم سر میزنید!لبخند


 
comment نظرات ()

 
درد خواهد داشت
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

گفتم عزیزم، لطفا من تمام زندگیت باشم

گفتی نه و رفتی ولی

تو تمام زندگی ام شده بودی و

می دانم تنها یک نفر تمام زندگی دیگری می شود و دیگری می رود

من نداشته هایم را در تو یافتم و عاشقت شدم

تو رفتی و من با نداشته هایم تنها شدم

بو می دهد این نبودنت ، بو می دهم در نبودنت

حس مریضی دارم که قرار است تمامش را به تمامش پیوند بزنند

تمامم بی حس شده است و موفقیت این عمل ، پنجاه پنجاه است

درد خواهد داشت ، درد خواهد داشت ، درد خواهد داشت


 
comment نظرات ()

 
عاشق خود شو
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
 

هر چقدر میخواهی ضعیف باش ، بالاخره صفحه درد را ورق میزنی

آنگاه با خود تنها میشینی و می بینی ، تنها کسی که آمده با هم سیگاری دود کنید گپی بزنید ، خودت هستی

انسان ها ، حتی آنهایی که عاشقشان هستیم ، هیچ نیستند

هیچ نیستند ، جز آن چیزی که ما در ذهنمان از آنها می سازیم

تو ، او را ، بزرگ و هنرمندانه ساختی و عاشق ساخته خویش شدی

تو اشتباه نکردی که دیگران را بزرگ ساختی زیرا که بزرگان بزرگ می بینند و بزرگ میسازند

اشتباه تو این بود آنقدر در ساختن او وقت گذاشتی که ساختن خود را فراموش کردی

برخیز و خود را چنان بساز ، که بتوانی عاشق خودت شوی

مطمئن باش تازه آنگاه که توانستی از درون عاشق خودت باشی و بمانی ، می توانی عاشق دیگری شوی

راستی ، تبریک می گویم ، کودکت به دنیا آمده

این همه خاطره خوب و بد و ساخت و ساز به قیمت روزهایی که گذشت


 
comment نظرات ()

 
دیوانه باش
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

بعضی اوقات می بینیم و نمی بینیم

بعضی اوقات نمی بینیم و می بینیم ولی ،

تا زمانی که ذات طبیعت تغییر است ، دو دو تا زندگی هیچکس چهار نمی دهد

ما برای تغییر به هیچ کس نیاز نداریم زیرا که پاره ای از طبیعتیم

زندگی ما پر از خطوطی است که لحظه به لحظه کامل می شود و

ما همچون شاگردان اسگلی هستیم که سواد دیدنش را نداریم

می توانیم عاقلانه اشکال داخل خطوط را حدس بزنیم در صورتی که شاید ، کتاب را برعکس گرفته ایم

شاید زیاد نزدیک شده ایم ، شاید زیاد دقیق شده ایم ، شاید زیاد عاقل بوده ایم

بلند شو ، بلند شو از چند قدم عقب تر ببینیم

این همه خطوط ،      این همه دیوانگی ،       این همه تو ،

             به خدا ، دیوانه که باشی ، این همه خطوط ، عاشقانه زیبا می شوند!


 


 
comment نظرات ()

 
بهشت و آغوشت
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

بهشت

تلخی وودکاست

و

آغوشت

مستی بعد از آن

 

خدا شاهد است

که من

بدون تلخی

مستم

مستم

مستم

مستم

مستم

مستم

مستم


 
comment نظرات ()

 
نمیبینی؟
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

نمیبینی؟

به هزار زبان نشانت دادم

نمی فهمی؟

بگو

نترس و بگو

آن چیزی را که من نخواهم گفت

اه

اصلا ولش کن......

 

 


 
comment نظرات ()

 
I'm Good!!!!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
 

سلام!‌

حالم خیلی خوبه!

یادتونه می گفتم دنبال یه تغییرم!‌دنبال اینم که حالم دیگه هی بالا و پایین نشه؟

بلاخره پیداش کردم!‌ فهمیدم چی کار کنم که دیگه حالم بد نشه!

فهمیدم دلیل این حال بدی های ما آدما از چیه! زندگیم چند وقته رنگ دیگه ای پیدا کرده!‌ می تونم به جرآت بگم توی کل روز حالم خوبه! عاشق زندگی کردن شدم!‌ دارم لذت می برم از اینکه زندگی دارم می کنم! دیگه بدون هدف زندگی نمی کنم!‌ خیلی حالم خوبه!‌ میدونید آرزو می کنم که همتون حال منو پیدا کنید!‌ زندگیم خیلی قشنگ شده! " اشتباه نکنید عاشق کسی نشدما" فقط معنی زندگی رو فهمیدم!‌ دارم به این نتیجه میرسم که اصلا واسه چی داریم زندگی می کنیم! توی این مدتی که دنبال تغییر بودم حالم خیلی بد بود اوایلش اما یواش یواش حالم خوب شد!‌ خیلی کلنجار میرفتم که بفهمم باید چی کار کنم؛ اما اخرش فهمیدم!

چند وقته به قدری انرژی مثبت و خوب توی وجودمه که توی کل روز هرچقدر هم فعالیت کنم بازم خسته نمیشم! خیلی خوشحالم که بلاخره یه تغییر اساسی کردم؛ اکثر دوستانی که منو از قدیم میشناسن میدونند که اوایل حال روزم چطور بود!‌ ولی به موهبت محبت شما دوستای خوبم و خدای بزرگ حال فعلی خیلی عالیه و دارم حسابی باهاش حال میکنم!

شاید واسه بعضی هاتون سوآل پیش بیاد دلیل این حال من چیه؟

دلیلش اینه که راز زندگی فقط یه چیزه اونم محبت کردن!

میدونم همه اینو شنیدیم! اما هیچ وقت درست درکش نکردیم و بهش اونجوری که باید نرسیدیم!

حالا بعدا قشنگ براتون توضیح میدم که چجوری میشه واژه محبت رو درک کرد!

شرمنده خیلی کار دارم وگرنه بیشتر مینوشتم! تا چند روز دیگه...!

قول میدم زود زود زود بیام دوباره!

دوستون دارم!

 



 
comment نظرات ()

 
حس جدید...
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

یه حس تازه! یه حس جدید! یه اتفاق جدید!‌ یه سرگذشت جدید!

توی خیابون ولیعصر در حال راه رفتنی و داری به مردم شهرت نگاه می کنی! به مردم که با شوق و شور عجیب توی خیابون در حال حرکتنند! عده ای خوشحال و عده ای غمگین! عده ای پولدار و عده ای فقیر!‌ عده ای مشغول تفریح و عاری از هرگونه دغدغه! عده ای هم.....

نمی دونمف دلم یه چیز جدید میخواد! زندگی واسم مثل یه روتین شده! دنبال یه حس جدیدم یه اتفاق تازه! ما ادما احتیاج داریم هرچند وقت یکبار خودمون رو به اصطلاح اپدیت کنیم یا به زبون ساده تر کمی توی خودمون تغییر ایجاد کنیم! یه دگرگونی کوچیک باعث میشه تا مدتی حالمون خوب بشه!‌ میتونه با خرید یه وسیله، یه لباس، یه گردش، می تونه با هرچیز کوچیک اتفاق بیوفته! مهم اینه که کمی توی ما تحول ایجاد کنه!

اما تا کی....؟

خسته شدم از این تغییرهای زودگذر و سطحی....

دلم میخواد یه تغییر کلی ایجاد کنم، باید کاری کنم که دیگه اینقدر حال روحیم بالا و پایین نشه!

نمیدونم چی کار ولی خیلی دنبالشم! دیگه از یکنواخت زندگی کردن خسته شدم!

داشتم فکر می کردم ما ادما، فرقی نمیکنه پولدار و بی پول! ولی بیشتر منظورم قشر متوسط رو به پایینمونه، واقعا خوشبختن، چرا؟ چون با اینکه وضع مالی خوبی ندارن و پر از هزاران مشکلن بازم می خندن و شادن! بازم زندگی می کنند و از زندگی دست نمی کشند و نامید نمیشن!

وقتی یه بچه 10 ساله رو میبینی که درحال گدایی و براش توی این گرمای تابستون که خودمون نمیتونیم تحمل کنیم چه برسه به اون بچه که 10 سالشه یه بستنی میخری، به قدری خوشحال میشه که انگار دنیا رو بهش دادی، اشک از گونه ادم سرازیر میشه!

ما ادما خیلی فرق کردیم، خودمون رو فراموش کردیم، یادمون رفته همه با هم در اخر خواهر و برادریم!

کاش میشد اینقدر جرات داشتیم تا ازین قفس هایی که واسه خودمون ساختیم دست بکشیم و بازم با هم دوست بشیم!‌ مثل دوران بچگیمون که فرقی نمیکرد برامون کی پولداره و کی بی پول، کی خوشگله و کی زشت، مهم این بود که با هم دوستیم!

دلم خیلی چیزیا میخواد که دیگه به این راحتی به دست نمیاد!

حاضرم همه چیمو بدم و برگردم به دوران بچگی! لااقل اون موقع اینقدر حالمون بالا و پایین نمیشد!‌ یا کلا شاد بود یا غمگین.....

اما حالا چی یه لحظه شاد، یه لحظه غمگین، یه لحظه تو فکر، یه لحظه ازاد....

فایده اش چیه؟ داریم زندگی می کنیم مثلا؟

نمیدونم.... فقط میدونم باید روش زندگیمونو عوض کنیم، دوباره از اول شروع کنیم!

واسه شروع میخوام خودم اولین نفر باشم! می خوام از نو شروع کنم!

میخوام با یه شخصیت جدید شروع کنم، باید این لباس چرک الود رو از تنم دربیارم و برهنه ادامه بدم! این همه مدت با ماسک و یه لباس مسخره و کثیف زندگی کردم، چی شد.....؟

باید تغییر ایجاد کنم.........


 
comment نظرات ()

 
معجزه
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
 

چیزی شبیه معجزه است، وقتی هر شب به خیر میگذرد،

بی آنکه کسی به تو بگوید شب بخیر.....


 
comment نظرات ()

 
Man On Windows
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.......



 
comment نظرات ()

 
تولدی تنها!!!!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

هی.....

18 روز از تولد شهر سمی توی دنیای مجازی و دنیای سمی گذشت!

ولی هیچ کس توی سالگردش یادی ازش نکرد.....

شهری که توی یکسال شاهد همه اتفاقات خوب و بدش بودیم!

از جدایی و محبت گرفته تا زندگی و مرگ....

شهری که یکسال با کمک دوستاش به دیواراش تکیه کرد تا بتونه پایدار بمونه!

دست همه دوستانی که توی این یکسال شریک ختده و ماتمم بودم میبوسم...

دوستانی همچون: شادی؛نگین؛امی؛نانی؛سارا؛ شبنم؛ارمین؛فرشید؛محمد؛

منصوره؛غزل؛نازنین؛ریحانه؛عسل و بقیه دوستان گلم!

همتونو می بوسم!


 
comment نظرات ()

 
No Subject!!!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤
 

سلام به همه!

اول بگم از همتون به خاطر حضور گرمتون ممنون و سپاسگذارم!

باید منو به خاطر کمرنگی این مدت ببخشید!

به خدا خیلی درگیرم! راستش کارم تا اول ماه رمضان به شدت زیاده! اما قول میدم از اول ماه رمضان بیشتر بیام!

چند روزه دیگه هم(البته روش هنوز معلوم نشده) باید یه سفر کاری برم سمت اهواز!

البته یدفعه یواشکی رفتمهورا اما باز مجبور شدم برم!

خلاصه از الان عزا گرفتم که توی اون گرما چی کار کنم!

بازم از همتون ممنون! برگردم از اهواز حتما عکس میزارم! فعلا!


 
comment نظرات ()

 
خداوندا!!!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

خداوندا! کاری کن یادم بماند همیشه راهی برای تغییر است ،

راهی که هنوز امتحانش نکرده ام.

خدایا: گاهی کسالت ، روزهای قشنگم را خراب می کند ،

به یادم بیانداز انتخاب خودم مرا به اینجا رسانده است.

پروردگار خوبم: راه درست تغییر کردن و روش درست انتخاب کردن را به من بیاموز!

جز این آرزویی ندارم.

 


 
comment نظرات ()

 
دل گرفتگی....
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
 

خیلی وقته چیزی ننوشتم! یه جورایی چند وقتی بود که دلم می خواست دوباره بنویسم! هرچند توی نوشتن زیاد استعداد ندارم! هه هه! خیلی سعی می کردم بنویسم اما نمیدونم چرا ذهنم یاری نمی کرد یا شاید احساساتم اجازه نمی داد! تا اینکه دیشب سری به وب یکی از دوستام زدم و اپشو خوندم! شاید باورتون نشه ولی فوق العاده می نویسه! بعد هم اپش هم موزیک وبش باهم منو توی دنیایی برد که فراموش کرده بودم! منو به دنیایی برد که خواستم که فراموش بشه! یه جورایی دوران عاشقی!

دورانی که هنوز که هنوزه وقتی یاد اونوقتا میوفتم قلبم به طپش میوفته! دست و پام میلرزه! فکرم کار نمی کنه! استرس شدیدی می گیرم! آروم و قرار ندارم! خلاصه دیگه خودم نیستم، انگار توی اون دوران خودم نبودم یه جورایی حس می کنم که انگار روح از کالبدم بیرون میرفت و داشتم از بالا به خودم نگاه می کردم! نمی دونم چه طوری احساسمو بیان کنم! ولی کسایی که حس منو داشتن یا دارن خوب می فهمن که من توی اون زمان چه احساسی داشتم! احساسی که از طرفی همیشه عاشق داشتنشم و از طرفی توی خودم کشتمش چون یاد زمانی میوفتم که که چطور شکستم و مثل یه اشغال دورانداخته شدم، حالم از همه چیز بهم می خوره!

البته اینم بگم منم بی تقصیر نبودم شاید خودم مقصر بودم! ما آدما همیشه وقتی چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم، چون فکر می کنیم اون چیز همیشه مال ما میمونه و هیچ وقت از دستش نمی دیم! اما غافل از اینکه با سهل انگاری اون چیز  رو از دست میدیم. و وقتی از دست دادیم تازه میفهمیم چی رو از دست دادیم و اون زمانه که دیگه پشیمونی ما سودی نداره!

آره می خوام اعتراف کنم، می خوام بگم با ندونم کاری کاری کردم که طرفم مثل آشغال دورم بندازه! نمیدونم اون زمان اون معصوم بود و بعد بدجنس شد یا شاید دلیلش من بودم که با کارام و بی محلیام بدجنسش کردم! شایدم اون موقع اون معصوم بود! نمیدونم؟

اما از اون زمان تا چندی قبل اون منو به بازی می گرفت و درست زمانی که فراموشش میکردم میومد سمتم و احساسمو دوباره زنده می کرد و وقتی میفهمید دوباره احساسم برگشته میذاشت میرفت و منو مسخره میکرد و میگفت عشق من کمرتو شکوند نه؟

نمیدونم ولی این فکرا داره منو میخوره و یه جورایی نسبت بهش احساس مسئولیت می کنم احساس می کنم شاید دلیل این دختری که الان شده من باشم، این عذاب وجدانی که نمیدونم واقعی هست یا نه داره دیوونم می کنه!

حاضرم همه چیمو بدم تا دوباره برگردم به اون دوران ولی حیف .....

از اون موقع تا حالا چه خودم بخوام چه نخوام دیگه نتونستم نسبت به دختری احساس داشته باشم! انگار وقتی رفت همه چیه منو باخودش برد. روحمو، احساسمو، قلبمو، وجودمو!

تا حالا 10.000 بار خواستم فراموش کنم، اما هردفعه تا یه آهنگ خاص یا یه مطلب خاص می خونم و گوش میدم میریزم بهم! دوباره انگار همه ی اون خاطرات مثل یه فیلم از جلوی چشمم میگذره! و به یاد آوردن هر لحظه اون دوران، هر لحظه قسمتی از روح و وجودم ازم کنده میشه و به نابودی کشیده میشه!

دیگه واقعا نمیدونم باید چی کار کنم!‌ خسته شدم از بس اینجوری زندگی کردم! یه جورایی احساس آدم های دو شخصیت رو دارم! از طرفی حالم از همه چی بهم می خوره و هیچ چیزی نمی تونه وجود سرد و مردمو گرم کنه، از طرفی هم بعضی وقتا توی وجودم گرمایی رو حس می کنم که مطمئنم میشه باهاش دنیا رو با آتیش کشید!

واقعا نمی دونم باید چی کار کنم؟ خاطرات گذشته رو فراموش کنم یا زمان حال رو بیخیال بشم و بزارم هرچی می خواد بشه؟ شاید بگید باید هردوش رو انجام بدم اما نتونستم حتی یکیشو بیخیال بشم چه برسه به هردوش!

زندگی معنی نداره برام! یه مدت سخت تلاش می کنم که واسم معنی پیدا کنه و انرژی منفی رو از خودم دور می کنم. اما تلاشم بی فایدست! یه مدت میچسبم به دختر بازی و این حرفا.

اما اونم بی فایدست!

نمیدونم اما توی همه چی و همه کس احساس می کنم دارم دنبال چیزی می گردم، دنبال چی نمی دونم، اما احساس می کنم یه قسمت از وجودمو با چیزی یا با کسی جا گذاشتم و گم کردم! اما هرچی می گردم پیداش نمی کنم که هیچ، بلکه بیش دارم ازش دور میشم! دیگه نمیدونم چی کار کنم! فقط می تونم بگم خستم!

خسته...

خسته....

خسته.....

خسته......


 
comment نظرات ()

 
جوابیه استاد شجریان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

سلام! راستش باید تشکر کنم از همتون که میاد و بهم سر می زنید!

این اپو به این دلیل گذاشتم که چند روز پیش توی Face Book برام کامنتی اومد با موضوع جوابیه استاد شجریان، خوب حس کنجکاویک گل کرد و کامنت رو باز کردم و خوندم محتوای کامنت از این قرار بود که امیر عاملی طی یک شعر به استاد شجریان توهین کرده بود!

خوب 100% همتون داستان چند وقت قبل از ماه رمضان یادتون هست که شجریان توی یک مصاحبه چه حرفی زد و بعد از اون حرف دیگه توی صدا و سیما نجوای ربنای که از استاد شجریان سالهاست در ماه رمضان از شبکه های سیما پخش میشد رو ممنوع کردن! بگذریم بعد از باخبر شدن استاد شجریان از اهانتی که امیر عاملی به ایشان کرده بود باخبر شدند به همین خاطر سعری در جواب این شخص سرودند! محتوای این شعر به قدری زیبا بود که دلم نیومد براتون نذارم! من براتون کل اون کامنت رو میذارم امیدوارم که بپسندید!

بعد در ضمن شما که زحمت می کشید و افتخار میدید و نظر میدید یه لطفی هم بکنید منو Like کنید یه همون گزینه پسندیدم بالای سر تیتر عنوان ها! با تشکر!


در پی اهانت امیر عاملی به استاد شجریان توسط انتشار شعری در خبرگزاری فارس ، توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این شعر جلب می نماییم :

 

در مقدمه این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»

    

 

گم شدی آوازه خوان پیر ما                       گم شدی آخر به زیر دست و پا

 

کرد بیگانه تو را ابزار خویش                   خود شدی تا نور حق دیوار خویش

 

ربنایت چون خودت از یاد رفت                     خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

 

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف                      در سر پیری شدی مغرور حیف

 

مطرب عهد شبابم بوده‌ای                               مزه نان و کبابم بوده‌ای

 

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود              بعد تاج اصفهان مطلوب بود

 

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب                   با نوای تار و تنبور و رباب

 

هست ساز اینک ولی آواز نیست                 یک در گوشی به سویت باز نیست

 

تا نپیوندی عزیزم بر زوال                           کاشکی بودی مرید اعتدال

 

مکر آمریکا تو را منفور کرد                      زرق و برق غرب چشمت کور کرد

 

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی                  مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

 

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان                         که مرید پیردل باش و بمان

 

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور                      کرد از مردم تو را صد سال دور

 

وقت پیری ناز کردی با همه                           ناز را آغاز کردی با همه

 

ناز کم کن سوی ملت باز گرد                      کم بگو از یأس ای استاد زرد»

 

   

  جوابیه استاد شجریان :

 

  مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید .

 با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .

 

خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان

 

 

گم نخواهد شد صدای ِ ناز من                چونکه از دل می رسد آواز من

 

این نه آواز من و ساز من است               این صدای سالهای میهن است

 

ربنا خواندم که ملت روزه بود                روزه ی دل بود و غمها می فزود

 

من صدای شادی این مردمم                   من خود آزادی این مردمم

 

حیف عمری را که جهل آمد پدید                  حیف ملت رنگ آزادی ندید

 

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود               پیر راهم دان به هر بود و نبود

 

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی                   جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

 

تاج را قدرش شناسی بی خرد                 ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

 

ملتی را گر ندیدی . مرده ای                چوب رب را بی صدا تو خورده ای

 

این نشان است تا روی رو به زوال               هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

 

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟                 او که هجرت کرد از رفته بر او

 

سایه خورشید است در این آسمان         گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

 

خانه ی من شد دل پیر و جوان                   معبد عشاق دل شد آستان

 

من غرور خود ز ملت یافتم                      نی به زر یا زور قدری یافتم

 

ناز را بازار ملت می خرد                          ملتی نامم به عزت می برد

 

من اگر خاشاک باشم بهتر است              بهتر از آنکس که مخدوم زر است

 

خادمش افسوس نادان است و بس            کی شناسد فرق زر با جمله خس

 

من اگر پیرم ولی مستغنیم                        بی نیاز احترامم ،دون نیم

 

گوشه گوشه ،نام من آواز شد                آگهی شعرت به کین ،همساز شد

 

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو                   رو ره عشق مرا ای دل بپو

 

  

    درود بر استاد بزرگ موسیقی ایران زمین ، استاد محمد رضا شجریان


 
comment نظرات ()

 
پسرکی توی شهر سمی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
 

سلام! راستش نمی دونم چی باید بنویسم! فقط می دونم باید نوشت!

از شما چه پنهون چند وقتیه خیلی داغونم!‌ این اولین باره که این قدر غیبتم طول کشیده!

راستش چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که باعث شد یه زخم کهنه چند ساله اما نه خیلی قدیمی دوباره سر باز کنه! اونم زخمی که که فقط با خودش درد و چرک و غم داره!

بزارید از اول براتون شروع کنم که داستان چیه و چی شد که محمد در عرض چند سال اخلاقش به کل عوض شد!

چند سال پیش پسری زندگی می کرد که خیلی شیطون بود!‌ البته این پسر فقط شیطونی نمی کردا!‌ پسر خوبی هم بود!‌همه چیش سر وقت خودش بود!‌ سر ساعت می رفت سر کار!‌ وقتی از سر کار میومد می رفت باشگاه! بعد میرفت گردش و ...  خلاصه زندگیش همه چیش بر بر روال خودش میگذشت!‌پسر هم از زندگیش راضی بود هرچند مشکلاتی داشت اما همیشه شاد بود و همه از با اون بودن لذت می بردن طوری که هرجایی بود توی اون جمع همه میخندیدند! پسرک همیشه شاد بود و دوست نداشت غمگین باشه و طوری هم زندگی می کرد که هیچ وقت غم نمی تونست توی دل پسرو بگیره! زندگی پسرک به این روال می گذشت تا اینکه دیگه کمی پسرک بد شده بود! بد از این نظر که جنس مونث براش فقط واسه سرگرمی بود و تفریح! در روز با چند نفر می رفت بیرون و از این داستانا! تا این که یک روز که پیش دوستاش بود تلفنی بهش شد! پشت تلفن دختری بود که با دوستاش جمع شده بودند تا پسری رو سر کار بذارند! وقتی پسرک گوشی موبایلشو برداشت دختری که اونور خط بود با دوستاش شروع کردند به سر به سر گذاشتن پسرک!‌ ولی از اونجایی که پسرک شیطون تر از این حرفا بود جلوی اون دخترا کم نیورد و روی دخترا رو کم کرد!‌ و بعد هم دخترا که کم آورده بودند قطع کردند تلفن رو! بعد از تماس پسرک که واسش یه چیزه عادی بود از داستان گذشت اما دختری که بهش زنگ زده بود از حاضر جوابی پسرک خوشش اومد و تصمیم گرفت باز هم به پسرک زنگ بزنه!

فردای اون روز دخترک دوباره زنگ زد و وقتی پسرک گوشی رو برداشت با خنده به دختر گفت: هه هه! چیه خسته نشدی اینقدر ضایع شدی؟ دختره گفت: نه روتو کم می کنم و این جوری شد که سر صحبت اون دو نفر باز شد و یواش یواش از هم خوششون اومد و بعد از مدتی تصمیم گرفتند تا همو ببینند! تا روزی که قرار بود همو ببینن رابطشون هنوز شکل نگرفته بود و بیشتر حکم یه بازی بود! اما وقتی اون ظهر تابستون با هم قرار گذاشتند و همدیگرو دیدند داستان رنگ دیگه به خودش گرفت! پسرک که فکر نمی کرد دختر اینقدر زیبا باشه محو تماشای دختره شده بود، دختره هم که از پسره خیلی خوشش اومد بود اومد کلی همه چیو فرموش کرده بود!‌ این شد که این دو نفر باهم دوست شدن!‌ دوستی این دو نفر به قدری شدید شده بود که همه به این دو نفر قبطه می خوردند!‌ هر روز باهم می رفتند سینما، پارک، کافی شاپ، سفره خونه و خلاصه همه جا!‌ پسرک صبحها به عشق دیدن دختره از خواب بیدار میشد میرفت سر کار بعد باشگاه تا بعد از ظهر بشه که بتونه دختره رو ببینه! دختره هم همین طور در کل واسه دیدن هم لحظه شماری می کردند!‌ توی روز یا پسش هم بودند یا اینکه با تلقن با هم صحبت می کردند!‌ اون ٢تا خیلی همدیگرو دوست داشتن و زندگی خوبی رو داشتن!‌ بعد از مدتی پسرک به این فکر افتاد که این دختره فرد مناسب برای زندگی همیشه با اونه، واسه همین داستان رو برای دختره تعریف کرد و بهش گفت که میخوام تا همیشه در کنارت باشم!‌ دختره وقتی این حرفارو از پسره شنید خوشحال شد و با کمال میل قبول کرد! البته اینم بگم که از وقتی که پسره با دختره اشنا شد دیگه قید رفیق بازی رو زد و شد یه پسر خوب و آقا!

بگذریم زندگی اون دو نفر داشت به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه بعد از مدتی دخترک دیکه اون دختر قبلی نبود همش بهونه می گرفت،‌ همش دعوا می کرد، به پسرک شک داشت، فکر می کرد پسرک با کسی دیگه ای هست!‌ پسرک وقتی این داستانو فهمید به دختر ثابت کرد که توی قلبش جز، دختره هیچ کس دیگه وجدود نداره  حاضره زندگیشو وقف دختره کنه!‌ اما همه این کارا فقط مدتی جواب داد و دوباره دختره شروع کرد به بهونه گرفتن!‌ البته اینم بگم پسره هم مقصر بود به این دلیل که بحث های دختره رو کش میداد و باعث ناراحتی هر دو نفر میشد! تا اینکه پسرک به خاطر ناراحتی قلبی که داشت یه روز حالش بعد شد و به مدت ٢ روز توی بیمارستان بستری بود! توی این ٢ روز پسرک لحظه شماری می کرد که دختره بهش زنگ بزنه یا حالشو بپرسه، اما انگار دختره به کل پسره رو فراموش کرده بود چون توی این ٢ روز هیچ خبری ازش نشد!‌ وقتی پسرک حالش خوب شد و مرخص شد با حالتی نارحت به دختره زنگ زد و ازش گلگی کرد که چرا سراغمو نگرفتی و ازین حرفا!‌ دختره هم گفت که ناراحت بودمو نمی دونستم چیزیت شده و ازین حرفا تا سر و تهشو هم آورد، پسرک هم دخترو رو بخشید!‌

اما داستان به این جا ختم نشد و از اون روز به بعد دعواهای این ٢ نفر هر روز و هر روز بیشتر و بیشتر شد!‌ تا اینکه یک روز دختره به پسره گفت من دیگه نمی خوامت! پسرک اول رو این حساب گذاشت که الان عصبی و ازین حرفا، به همین خاطر چند ساعتی بیخیال دعوا شد!‌ اما وقتی دوباره زنگ زد دید دختره هنوز همون حرفو میزنه!‌ و اونجا بود که فهمید قضیه جدیه!‌ بعدش پسرک ابتدا کمی با دختره دعوا کرد، بد خلقی واسه هم کردند، پسره چند بار رفت واسه آشتی کنون، به مادر و خواهر دختره متوصل شد، اما نشد که نشد!‌ پسرک وقتی فهمید دختره روی حرفش وایساده خیلی خواهش کرد، گریه کرد، التماس کرد، اما هر کاری کرد فرقی نکرد، بناچار از هم جدا شدند! بعد مدتی که پسرک به این اتفاق شک کرده بود ! با کمی تحقیق و پرس و جو فهمید که دخترک با دوست پسر قبلیش دوباره دوست شده ، وقتی پسرک داستانو فهمید ضربه بدی خورد!‌ کل زندگیش بهم ریخت طوری که نه سر کار می رفت، نه غذا می خورد، نه بیرون می رفت، همه ی کارش شده بود اینکه موزیک گوش می کرد و گریه می کرد!‌ پسرک حالش خیلی بد شد!‌ هر جا می رفت یاد خاطری از دختره میوفتاد!‌ هر جای خونه رو نگاه می کرد یاد دختره میوفتاد! هیچ چیز نمی تونست آرومش کنه!‌ زندگی واسش تموم شده بود!‌ همه دوستاش و خونوادش هر کاری کردند نتونستند آرومش کنن!‌ واسه همه جالب بود که نه به پسرک چند وقت قبلش و نه به این پسرک که واسه یه رابطه این جور داره خودشو داغون می کنه!‌ پسرک تا ۶ ماهی زندگیش ده بود همین به طوری که می گفتند پسرک یا معتاد شده یا دیوونه!‌ پسرک خیلی اذیت شد و ضربه بدی خورد حتی چند بار خودکشی کرد! شده بود مثل این آدمهای ضعیف! اما بعد از ۶ ماه دوباره تونست یواش یواش خودش رو پیدا کنه و یادش بیاد که پسرک قبلا از این اتفاق چه پسر قوی بوده!‌ به همین خاطر تصمیم گرفت دیگه در قلبشو واسه کسی باز نکنه، البته چند باری به صورت ناخوداگاه در قلبش باز شد اما پسرک به زور در قلبشو باز بست! و این بود داستان پسرکی توی شهر سمی!

.

.

.

شرمنده اگه سرتون رو درد آوردم! قضیه ازین قراره که اون دختره دوباره برگشته و یه جورایی با زبون بی زبونی می خواد که دوباره با اون پسرک باشه! و با این اتفاق دوباره اون زخمی که چند سال قبل خورده بود دوباره سر باز کرده و داره پسرک رو دوباره از درون می خوره!

از طرفی پسرک دلش واسه دختر هنوز می تپه و از طرفی هم وقتی یاد اون روزا میوفته دلش آتیش میگیره!

همین دیگه ببخشید اگه پر حرفی کرده! از دوستان اگه کسی نظر خاصی داره حتما خوشحال میشم بهم بگن!



 
comment نظرات ()

 
این چند روز
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸
 

با حسین با یا حسین یک نقطه فرق داری ولی

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا!

سلام به همه ی دوستان عزیز! شرمنده اگه این چند روز آپ نکرده به چندتا دلیل شخصی نمی تونستم آپ کنم! امشب اومدم که آپ کنم که یه وقت نگید رفت که رفت!‌ اما راستش از شما چه پنهون اصلا حوصله آپ کردنو ندارم!‌ نمی دونم چند وقته دل و دماغ قبل رو ندارم! دیگه حوصله نوشتن رو ندارم! نمیدونم شاید دیگه مثل قبل دل ودماغ نداشته باشم یا شایدم به قدری زندگی تکراری شده که دیکه اتفاق خاصی نمیوفته که آدم بخواد بنویسه! نمی دونم بهرحال هرچی هست دیگه داره حال بهم زن میشه! زندگی ما هم شده مثل یه لجنزار!

با خودم می گفتم محرم میاد میرم شاید کمی روحیه ام عوض میشه! اما بهتر که نشدم هیچ، بدتر هم شدم! فکر کنید خودتون هم بدونید چرا! این 10 روز مثلآ اسمش 10 روز محرم بود در اصل 10 روز برای رفیق بازیو ازین کارا بود! نمی خوام بگم من خیلی پاکما نه! منم شیطون بودم شاید به قدری که کسایی که منو میشناسند هنوز فکر می کنند دارم زیزیرکی هنوز شیطنت می کنم! اما واقعآ اینطور نیست! دیگه مثل اون روزا نیستم! توی این 10 روز وقتی پسرا و دخترا رو میدیدم که هزار و یک جور آرایش و تیپ می زنند که مثلآ برن دسته ببینند توی دلم گریه می کردمو می گفتنم همه اینا که اسم امام حسین میاد توی اعماق وجودشون بغض دلشون می ترکه! چرا به اسم دسته و هیئت همچین کاری می کنند که آبروی آمام حسین بره! نمی دونم یا من فکر میکنم که همه مثل منم یا دیگه کسی اسم امام حسین براشون معنی نداره! راستش من قبلا که خیلی شیطون بودم وقتی محرم میشد یا رمضان دیگه دست از هر شیطنتی میکشیدمو سعی می کردم کاری به کار کسی نداشته باشم! البته به جاش بعدش جبران می کردم!نیشخند یا مثلا به زن شوهر دار کار نداشتیم یا دختری که چادری باشه! ولی الان دارم میبینم که همه یا دنبال بیوه می گردن یا زن شوهردار! بعد به یارو میگه چرا میگه طرف جا افتادست یا کار بلده و ازین چرت و پرتا! یا دیگه حرمت چادر نگه داشته نمیشه نمی گن کسی که چادر پوشیده یعنی من مثل همه نیستم! البته اینم باید اضافه کنم که بعضی دخترا هم حرمت چادر رو خراب کردنا! بگذریم خیلی بد شده دیگه هیچ حرمتی نگه داشته نمیشه! بعضی وقتا میگم ما داریم به کجا میریم؟ داریم به سمت آینده میریم؟ با این وضع که فساد کشورمون توی دنیا اول میشه البته الان هم دست کمی نداره! یا یه چیز جالب که امروز شنیدم این بود که جدیدا معنی دوست فابریک عوض شده! قبلا به کسی می گفتن دوست فابریک که طرف فقط با تو بود و به هیچ کس جز تو فکر نمیکرد! و به قول معروف به عهدش وفادار بود تا زمانی که دو طرف همو می خواستن و حالا یا بعدش ازدواج بود یا با توافق دو طرف جدایی! اما الان طور دیگه شده هر دو طرف با چند نفر به طور همزمان دوسته بعد به کسی میگه فابریک که مثلا باهاش کمی بیشتر وقت میذاره یا بیشتر باهاش به گردش میره! خیلی جالبه! به این میگن فابریک والا من که واسم خیلی جالبه! تا چند سال پیش اگه پسری چندتا دوست دختر داشت یا دختری که چندتا دوست پسر داشت کسی حاضر نمیشد باهاش دوست بشه! می گفتن طرف هوس بازه و نمیدونم تنوع طلبه و رو دوستیش اعتباری نیست اما انگار الان همه ی اینا مرده!دیگه طرف واسش مهم نیست که اون آدم با چند نفر دوسته مهم اینه که توبپسندیش و اونم قبول کنه! حالا با هرچند نفر می خواد باشه! نمیدونم بااین شرایط دیگه چیزی به اسم عشق هم به وجود میاد؟ دیگه کسی عاشق هم میشه؟ پس دیگه جای این حسا کجاست؟ وقتی آدم با چند نفر همزمان دوست میشه دیگه نسبت به هیچ کدومشون نمی تونه حس درستی داشته باشه و میشه گفت علاقه ها الکی میشه و با روند این کار دیگه آدم به دوره ای می رسه که دیگه هیچ کس نمی تونه توی دلش جا باز کنه یا به قول معروف عاشق بشه! الان همه چی شده طرف ماشینش چیه مایه داره؟ یا مثلا هیکلش باربیه؟ خوشگله؟ داف هست؟ یا پاف هست؟ درسته این چیزا خوبه اما اینا در کنار اخلاق طرف بود! ولی الان میبینم دختره با یکی دوست شده طرف قیافه که نداره اخلاقم که هیچ تازه خلاف هم میکنه قیافه طرف خفن داد می زنه ولی یه ماشین مثلا جنسیس یا X6 یا کروت یا هزار یک ماشین 2010 داره! اونوقت ماشینه به همچیه طرف ارجعیت داره و این مهم که دوستاش طرفو ببین که دوست پسرش ماشین آخرین سیستم داره! نمیدونم طرف چطور حاضر نمیشه این همه چیز رو بیخیال بشه فقط به خاطر ماشین یا پول! حالا یه چی میگم می خندیت یادمه چندیدن سال پیش توی خیابون شریعتی زیر پل سید خندان با دوچرخه با یکی شماره دادم و مدت زیادی هم باهم دوست بودیم! اما الان وقتی پا توی شریعتی یا ولیعصر یا میرداماد یا آفریقا میذاری فقط کل کل پسرا با ماشین آخرین مدل جلوی چندتا دختره که سوار کدومشون بشه و دختره هم داره ماشینارو برانداز میکنه که کدوم از همه سرتره که سوار اون بشه! هه دیگه معنی دوست پسر و دوست دختر عوض شده! معنی این دوستی این بود که درست وقتی توی سنی هستی که احتیاج داری به جنس مخالف تا باهاش درد و دل کنی، صحبت کنی، بری بیرون یا قهوه بخوری، بری کوه، هزار نوع تفریح و حالا اگرم روزی دو طرف راضی بودن به فکر نزدیکی یا اذدواج که اونم بستگی به طرفین دوستی داشت! بعد وقتی چندین سال از اون وقتا گذشت آدما یاد اون روزا رو زنده کنن و کمی شاد بشن! اما حالا دوستی شده فقط پول، پارتی؛ سکس! ببخشید که اینقدر واضح نوشتم! اما واقعا فقط همینه!

از بحث خارج شدیم آره واقعا محرما دیگه بوی محرم های سالهای قبل رو نمیده واسه همینم اون یه مصرع شعر بالا رو گذاشتم می دونم که خوندید اما اینبار دوباره بخونید و کمی بهش فکر کنید و هرچیزی که به نظرتون اومد رو واسم توی نظرات بنویسید!

باتشکر!

پاورقی:

1- در مورد مشکل سایت که توی اینترنت اکسپلورر درست باز نمیشه واقعا نمی دونم چرا اما به صورت جدی در پی برطرف کردن مشکل هستم!

2- اگر جمله بندیم مناسب نیست منو عفو بفرمایید هرچه توی دلم بود رو نوشتم بدون دستکاری!

3- از دوستانی که همیشه به یادم هستند سپاس گذارم! ولی خوب هنوز اونطور که باید نظرم نسبت به همه جلب نشده اخه میزان بازدید خیلی افت کرده!

4- سرتون رو درد آوردم! شرمنده!


 
comment نظرات ()

 
بی عنوان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
 

سلام شرمنده چند وقته اپ نکردم! 

راستش از شما چه پنهون اصلا حس آپ نیست یا شاید..... نمی دونم!

فقط اینو میدونم که فعلا حوصله ی آپ ندارم شاید چند روزه دیگه!

در مورد مشکل وبلاگ که توی اینترنت اکسپلورر باز نمیشه توی چند روز آتی حتما سعی می کنم برطرفش کنم!

راستی 3 روزه دیگه ......

شروعی دوباره این زندگی مسخره برامه!

بگذریم اصلا حوصله ندارم! نمی خوام در موردش حرف بزنم فعلآ!

نمی دونم شایدم به خاطر محرمه! 

آخه من توی محرم حال و هوام کلآ عوض میشه! میشم یه آدم دیگه!

راستی از همه ی دوستانی که بهم سر می زنن می خوام گله کنم! این رسم دوستی نیست! من که به همتون سر می زنم تا اپ می کنید میام ! این رسمش نیست بعد این همه مدت که این آپ قبلی رو گذاشتم فقط 13 نظر داشته باشه!

ما که رفتیم فعلا شادی جمعه شاید شنبه شاید هم زودتر دوباره آپ کنم! خدا می دونه!

فعلآ


 
comment نظرات ()

 
غم کم می خوریم!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من . فرهاد. مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت

&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم &&

 

&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&

 


 
comment نظرات ()

 
جوابی به یک دوست
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
 

سلام عزیزان!

قصد اپ نداشتم! اما یکی از دوستانی که محبت نسبت به من داره و میاد به وبم سر می زنه در اپ قبلی صحبتی رو مطرح کرد که خواستم بهش فقط جواب اون حرف رو بگم!

دوست عزیز:

ببین همه ی ما آدما مشکل داریم. هرکس به هر نحو و یه شکل! مشکل هر کسی نسبت به خود اون فرد هست! ممکنه مشکل یه فرد فقیر نداشتن مثلآ 2000 تومان باشه در صورتی که مشکل فرد دیگه ممکنه میلیون ها باشه!  اگه مسئله پولی بیان کردم واسه این بود که بتونم راحت تر منظورمو برسونم! بگذریم. ببین دوست عزیز اون دسته از دوستانی که منو کامل میشناسند میدونند که محمد آدمی نیست که با هر مشکلی کم بیاره و سریع زانوی غم بغل بگیره! تعریف نیست اما من اتفاقایی توی زندگی چندین و چند سالم افتاده که هرکس دیگه جای من بود خیلی زود کم میاورد و میدون رو خالی میکرد! ولی من بچگی با مبارزه بزرگ شدم! توی موقیتی زندگی کردم که هر کسی نمیتونه راحت با اون کنار بیاد! به همین خاطر شدم مثل کوهی که وایساده تا به دنیا بگه: آهای دنیا هیچ وقت فکر اینو نکن که بتونی منو خرد کنی! وایسادم تا بگم من کم نمیارم! من وایسادم من کم نمیارم! اگه تو قوی هستی منم روحیه قوی دارم! پس مشکلات واسه من دیگه حکم دسته و پنجه نرم کردنه! اینقدر سردی و گرمی زندگی چشیدم که دیگه با هر اتفاقی از میدون بدر نمی شم! اما خوب بعضی وقتا بعضی زخم ها کمر آدم رو میشکونند! اینو بدون که یه مرد کمرش نمیشکنه مگر اینکه به قدری اون مشکل حاد باشه که دیگه اون مرد نتونه جلوش کمر صاف کنه!

واسه همین من هروقت کمر میشکنه اون روز در اصل روز مرگ منه! اون روز دیگه من نه تنها کمرم بلکه همه ی وجودم میشکنه و من اون روز و شب اگرم چیزی از وجودم مونده باشه خودم اونو می کشم و نابود می کنم و اگه بتونم ازین مبارزه سالم بیام بیرون فرداش دوباره همون محمد رو میشه دید. خدا رو شکر تا الان تونستم ازین مبارزه ها سالم بیام بیرون! ولی خوب از شماها چه پنهون نمی دونم تا کی می تونم این کارو بکنم! دیگه واقعآ خسته شدم این روزها دیگه یه جورایی دارم از همه وجودم مایه می زارم واسه این مبارزه ها!

این مشکلات از یه طرف و نارحتی قلبیم که چند وقت بود بهتر شده بود  و جدیدا خیلی شدید شده از طرف دیگه داره داغونم می کنه!

اما خوب بازم میگم تا وقتی من هستم و می تونم روی پام وایسم نمی زارم مشکلات بر من قلبه کنن. تا جون دارم رو در رو باهاشون مبارزه می کنم!

بگذریم زیادی حرف زدم !

فقط اینم بگم من واسه همه ی دوستانی که به من محبت دارن و این افتخارو به این بنده حقیر میدن و به وبم سر میزنن همه ی تلاشمو می کنن تا واسشون یه دوست خوب باشم!

امیدوارم که منو لایق دوستی با خودشون بدونند!

والسلام...


 
comment نظرات ()

 
این دل گرفته ها
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱
 

واقعا نمی دونم چی بنویسم! ‌دیگه دستم به نوشتن نمی ره! می دونید دلم تنگ شده!

دلم واسه خودم تنگ شده! دلم واسه محمدی که خوشحالی از سر و روش می بارید!

محمدی که می گفتن همیشه خنده به لب داره و هیچی چیز این دنیا نمی تونه اونو غمگین کنه! دلم واسه اونوقتا که کوچیک تر بودیم تنگ شده! همه ی زندگی خلاصه می شده توی بازیو کشف و کاف این زندگی پر رمز و راز! یادش بخیر چه روزهایی بود! البته هرچند اون روزها ناراحتی ها و عذاب های خودمو داشتم اما خوب بازم قشنگ بود! قشنگ بود چون چیزی از زندگی نمی دونستم! قشنگ بود چون بچه بودم! بعضی وقتا به عکسای اون وقتا نگاه می کنم بغض راه گلوم رو می بنده و چند قطره اشک روی این دو چشم ناسپاس!

کاش می شد کاری کرد که برگشت به دوران قبل! یا اصلا به دورانی که اصلا وجود نداشتی! ولی چه آرزوی محالی....

دیگه نمی دونم دلم چی می خواد! چی دوست داره!...

دیگه هیچ چیز این دلمو واموندمو ارضا نمی کنه!...

چند روزیست که سر کار نمی رم! خسته ام! خسته! شدم مثل روانی ها شب ها بیدار! روزها خواب! اولش با خودم گفتم اگه چند وقتی نرم سر کار شاید خوب شم اما حیف....

دیگه نمی دونم باید چی کار کرد! نمی دونم این قسمت از وجودم که تهی شده رو چجوری پر کنم. یعنی باید گفت که همه ی وجودم تهی شده! تهی از بودن ها و نبودن ها!

توی هر چیزی که می بینم و می شنوم دنبال اون وجودیت خودم می گردم!

واقعا یه جورایی دیوونه شدم! هه هه وقتی موزیک عاشقانه گوش می کنم دلم می گیره بغض راه گلوم رو می بنده! اما وقتی کمی فکر می کنم میگم بابا تو چرا دلت می گیره تو که عاشق نشدی! تو که کسی رو نداری پس تو چرا داغون میشی!...

اصلا حال و روز خوبی ندارم. دارم ادای زندگی کردن رو درمیارم در صورتی که اصلا زنده نیستم!

خیلی مسخره ست به هر دری می زنم که بگم دارم زندگی می کنم اما کدوم زندگی؟...

خیلی چیزا داره خوردم می کنه کاش می شد گفت کاش می شد خودمو خالی کنم اما واقعا نمی دونم چرا نمیشه!

اینقدر حرف توی دلم جمع شده که اگه بخوام واسه خودم بگمشون می ترکم چه برسه به شخصی دیگر...

باز خوبه این نت هست که مرحمی کم ناچیز واسه این دل داغونمه!

اما اینقدر داغونم که دیگه نت هم نمی تونه دردی واسه این دل بی درمونه من باشه!

هیچ چیز تلخیه این دلمو از بین نمی بره! هرچی به خورد این دل میدم که شاید کمی شیرینش کنه اما هیچ اثری نداره! هه دلم شده مثل یه قهوه اسپرسو که هرکاری کنی شیریم نمیشه اگرم زیادی بریزه بدتر بد مزه میشه!

دیگه نمی دونم چی می خوام! با خودم می گم بابا تو دیگه بیست و خوردهی سن داری!‌ کمی به فکر باش!‌ خودتو جمع کن پسر!‌ آخه تا کی می خوای اینجوری سر کنی! یکیو واسه خودت پیدا کن سعی کن دوباره شروع کنی سعی کن از اول همه چیو بسازی!

اما نمیشه به خدا نمیشه...

بعضی وقتا تو خیابون که راه می رم از بغل آدمای کوچیک و بزرگ و رنگاوارنگ بهشون نگاه می کنم! طوری که دیگه نگاه نیست زل زده! با خودم می گم شاید نگاهی، حرکتی، اشاره ای، چیزی دلو بدزده تا شاید کمی بهتر شی!...

اما هیچ هیچ چیزی دلمو با خوش نمی بره! انگار همه از دلم فراز می کنن یا نمی دونم شاید دلم از همه فرار می کنه!

خیلی جالبه هر کسی رو که می بینم ناراحته بهش دلداری می دم، امید می دم، سعی میکنم کاری کنم به زندگی برش گردونم! اما خودم از همه داغون ترم!...

هیچ کس نیست به خودم امید بده، هیچ کس نیست بگه بابا تو خودت چته؟ حتی واسه دلخوشیم! حتی به دروغ دلگرمم کنه!

اما خوب همون بهتر که نیست چون اگه بود هم فرقی نداشت...   چون هیچ چیز نمی تونه منو بهتر کنه! فقط کار خودمه خودم باید خودمو عوض کنم! فقط خودم می تونم خودمو ازین منجلاب در بیارم! اما کاش می تونستم...

دیگه نه رمقی برای دوباره شروع کردن دارم نه امیدی واسه از نو ساختن!

دلم خیلی آرزو داره! که همشونم گاه پوچ و گاه واهی...

کاش...

کاش...

کاش...


 
comment نظرات ()

 
بی هیچ
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

سلام دوستای گلم!

شرمنده مدتی اپ نکردم! واقعآ شرمندم! از شما چه پنهون وضعیت روحیم کمی بهم ریختست! کمی گنگم! یه جورایی دلم گرفته! دیگه نمی دونم چه باید کرد! دیگه زندگی مزه نمی ده! همش دنبال اینم که یه کاری کنم تا رنگ زندگیم عوض شه یکم پر رنگ شه! منو به شوق بیاره، منو وادار به زندگی کنه! اما ......

واقعآ دیگه حال نمی ده! تنها چیری که برامون مونده همین دنیای مجازیه! جاییه که توش احساس خلآ می کنم و از قید و بند دنیا جدا می شم! اینجا واسم یه حسه دیگه داره! اما بعضی وقتا دنیای کثیف و چرکمون مانع ورودم به این دنیا میشه! آخ که دوباره دلم پر شده از کثافت، از چرک، از درد، از.....

کاش می شد ازین دنیای مسخره کند و به جایی دیگه رفت! به جایی که خبری از دروغ و هزار کار دیگه نباشه! ایا واقعآ همچین جایی هست؟ جایی که بدون غصه و حرص و بدون درد زندگی کنی؟ آخ که دارم واسه روزی که باید برم به اون دنیا لحظه شماری میکنم! وقتی فکر می کنم جایی هست که آدم بی غصه زندگی می کنه! دلم یهو مثل پرنده ای ازاد پر می کشه و ازین کالبد بی مصرف جدا میشه!

ای خداااااااا! پس کی نوبت ما میشه! کی نوبت این بنده ی بی مصرفت میشه! نکنه زبونم لال خدای نکرده منو فراموش کردی؟ منم محمد همونی که عاشقته!

آره، آره می دونم، می دونم یکم ازت دور شدم، می دونم فراموشت کردم! می دونم وقتی کار دارم میام سراغت! اما تو بزرگی تو جلیلی! تو ببخش مگه نمی گن که تو بزگترین بخشنده ای!‌ به خودت قسم پشیمونم! کاش می تونستم ازین تن خودمو جدا کنم! این زندگی پوچ و وکاهی منو زنچیر کرده و داره از درون وجودمو به نابودی میکشونه! دیگه تحملشو ندارم! دیگه نمی خوام بیش تر ازین داغون شم!‌ به خودت قسم اگه خودکشی رو حروم نمی کردی و جز گناه نمی ذاشتی! تا الان خودمو به دست تیغ می سپردمو میومدم پیشت اما ....

هی مارو باش آرزوم بود به دست تیغ خودمو بسپرم و آزاد شم! به جاش خودمو به دست تیغ زمونه سپردم و اسیر شدم! ای روزگاز........


 
comment نظرات ()

 
شیطان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم میخواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به  جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، سریع دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.


 
comment نظرات ()

 
فقر
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ..


 
comment نظرات ()

 
دیگه برگشتم!
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

سلام دوستان! بلاخره دیگه درست شد! دیگه ردیف سر می زنم!

آخه نمی دونید که این شرکتی که ازش سرویس می گرفتم پدر منو درآورد، اما دیگه ردیف شد! راستی به اون یکی وبم هم سر بزنید! آخه تصمیم دارم اونم زود به زود آپ کنم! راستی اگه کسی نرم افزار خاصی خواست بگه تا براش بذارم!

همتون رو دوست دارم!

فعلآ....


 
comment نظرات ()

 
عشق چیست؟ (? Love is )
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤
 

دیشب داشتم به کلمه ی عشق فکر می کردم! واقعآ بعضی از ما آدما چطور میتونیم خیلی راحت با هر کسی دوست بشیم و بهش ابراز علاقه کنیم؟

البته اگه دروغ نگم خودم یه موقعی خیلی راحت با هرکسی دوست می شدم! اما وقتی الان به اون روزها فکر می کنم میگم: خودمونیما بچه بودیم هیچی نمیفهمیدیم!

می دونید به نظرم عشق کلمه ی مقدسیه! چیزیه که نباید دنبالش گشت باید بذاریم خودش مارو پیدا کنه! اگه قرار باشه ما عشق رو گدایی کنیم که دیگه عشق نیست! هرچند الان دیگه واسه کسی عشق معنی عشق رو نداره معنیش به هوس تغییر پیدا کرده! یادمه قبلآ یعنی اون سالهای اولی که با کسی دوست شده بودم یا کلآ اون زمان وقتی با کسی دوست میشدیم خیلی مزه میداد!لبخند 

کسی دنبال خیانت و این چیزا نبود! کسی به هوس فکر نمی کرد! همه با دوستشون واقعآ دوست بودن و لذت می بردن! حالا نمی دونم ما بچه بودیم واسمون اینطوری بود یا کلآ این طوری بود!

بگذریم می خوام واستون یه چیزی بذارم آخه دیشب خیلی به این داستانا فکر کردم! و نتیجه ی فکرمو رو کاغذ نوشتم! بعدش خوابیدم آخه خیلی خسته بودم! صبح که دوباره اون کاغذو خوندم واسم قشنگ اومد گفتم واسه ی شما هم بذارم!

اسمشو گذاشتم ? Love Is

عشق راز است...

حساب عشق از شهوت جداست.

در شهوت هیچ رازی نیست.

شهوت یک بازی بیولوژیکی ست.

هر حیوان و پرنده و گیاهی با این بازی آشناست.

عشق با هستی رابطه دارد.

عشق از چشمه آگاهی میجوشد.

عشق از اعماق هستی انسان میجوشد.

شهوت زادهء حاشیه آدمی ست.

شهوت نیاز تن است.

بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.

کسانی که عشق را تجربه میکنند. در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور میشوند

 همین سکوت و آرامش است که آن ها را با روحشان مأنوس میکتند

اگر با روح خود انس بگیری .

عشق تو دیگر یک رابطه نیست. بلکه سایه ای ست که تو را در همه جا همراهی میکند.

عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.

عشق در دستان باز تو می بالد. نه در دستان بسته تو.

به محض آنکه دستان خود را میبندی آن ها را از عشق تهی میکنی.

وقتی دستان خویش را می گشایی. همهء هستی در آن ها جای میگیرد.

خدا در همهء جهان نمیگنجد فقط دل است که گنجایش آن را دارد.

عشق و حقیقت دو نام یک تجربه اند.

کسی که عشق را تجربه کرده  حقیقت را نیز تجربه کرده است.

عشق خود را احتکار نمیکند.

بلکه خود را با دیگران سهیم میکند.

عشق چشمداشتی ندارد.

عشق سهیم شدن بی قید و شرط است.

عشق خواهشی ندارد و جویای تملک نیست.

عشق سرمستی بخشیدن است.

عشق نیازی به تظاهر ندارد. فقط هست و همین برای او کافی ست.

عشق روح را میپرورد و هرگز به ملالت نمی انجامد.

عشق های دروغین خوراک نفس اند.

آنها فقط خویشتن دروغین تو را ارضا میکنند.

بنده عشق باش و از هر دو جهان آزاد باش

ببخش و از شور و سرمستی بخشیدن بهره مند شو.

عشق را وظیفه تلقی نکن.

اگر عشق را وظیفه تلقی کنی. همهء شورو هیجان عشق را از بین میبری.

هرگز گمان نکن به دیگران بدهکار هستی.

عشق به کسی بدهکار نیست...



 
comment نظرات ()

 
پیشنهاد بی شرمانه
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤
 

سلام. دوستان به خدا شرمندم! میدونم چند وقته آپ نذاشتم، خودمم واقعآ ناراحتم! اما واقعآ کمی درگیرم و هم حس درستی واسه آپ ندارم! نمی دونم ولی من نظرم اینه که آدم باید وقتی دست و دلش واسه نوشتن و حرف زدن میره آپ کنه!نه فقط واسه این آپ نکنه که وبش همیشه به روز باشه این نظر منه!

اما قصدم از این آپ چیزی دیگه بود! نمی خواستم بگم! به خدا نمی خواستم بگم اما دیگه صبرم سر اومده اومده!

از اون دسته خانوم های محترمی که برای من پی در پی نظر خصوصی می ذارم و پیشنهاد بی شرمانه میدن!

باید بگم که به خودتون گفتم اینجا هم میگم شاید بفهمید!

من به هیچ عنوان مایل به قبولی پیشنهاد شما نیستم! اینو صدبار هم گفتم!

شیفهم شدید؟

دوستان عزیز واقعآ شرمندم اما بعضی ها کاری می کنند که اعصاب آدم به کل بهم می ریزه! زبون آدم نمی فهمنند! در هر صورت این جسارت منو ببخشید!


 
comment نظرات ()

 
کسی بی خبر آمد
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
 

سلام! اولأ تشکر می کنم از همه ی دوستان عزیزم! که منو با نظرات خوبشون شرمنده می کنند!

میدونید امروز یه جورایی لایه های حسیم بهم ریخته! از یه طرف خوشحالم از یه طرف غمگینم!

نمی دونم چمه!

یه چیز جالب براتون بگم، تا حالا بهش دقت نکرده بودم اونم اینکه من تو شرایط معمولی یا عادی زندگیم هرطور که باشم وقتی میام پای وبلاگم میشم همون آدمی که هستم و وجودم و درونم هست! شاید توی زندگی معمولیم کمی فرق کنم و اون کسی نباشم که باید باشم همون طور که همه ی ما همین جوری هستیم ولی نمی دونم چرا وقتی میام توی این دنیای مجازی میشم همونی که هستم!

خیلی جالبه ما آدما توی دنیای واقعی یه ماسک می زنیم روی صورتمون و به کل عوض میشیم و میشیم یه آدم مجازی، اما وقتی میایم توی دنیای مجازی یا خیالی اونوقت خودمون واقعی میشیم و اون کسی که باید باشیم میشیم!

نمی دونم تونستم منظورمو درست برسونم یا نه! بهرحال واسم خیلی جالب بود! بگذریم....

یه شعر باحال میزارم براتون امیدوارم خوشتون بیاد!

هه هه! جدیدأ خیلی رفتم تو خط شعر! بهرحال مثل همیشه منو از نظرات خوبتون محروم نفرمایید یا به قول شاعر

زنده باد آنکس که گاهی یادی از ما می کند

از خجالت مارا غرق دریا میکند

حال ما میپرسد و با مهربانیهای خود

این دل رنجور مارا عطر گلها می کند

اینم شعری که گفته بودم...

کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم، کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز

کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز

کسی خنده، کسی غم

کسی شادی و ماتم

کسی ساده، کسی صاف

کسی درهم و برهم

کسی پر زترانه، کسی مثل خودم لال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد


 
comment نظرات ()

 
من نه عاشق هستم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
 

سلام دوستای گلم! خوبید! شرمنده! من واقعآ درگیرم! شبکه سروری که ازش اینترنت می گرفتم بهم ریخته! اینجور که بوش میاد تا آخر هفته ی دیگه ردیف میشه!

راستی یکی از دوستان گلم ازم شعر کامل (( من نه عاشق هستم )) رو خواسته بود!

من گفتم بر دیده منت! چشم حالا هم می زارم! هرکی دوست داره بخونه حالشو ببره!

من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز
شده از شعر حقیقت جویی

من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا بر جایم

من دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فِراق
من نه عاشق هستم
نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نوازش یا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس
مَنِشینید کنارم
پیِ دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد

من نه عاشق هستم
ونه محتاج ِ عشق
من خودم هستم و مِی
با دلم هستم و هم سازیِ نِی
مستی ام را نپرانید به یک جمله....«هی!»


 
comment نظرات ()

 
برگشتم بعد از مدتی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩
 

سلام سلام سلام!

من برگشتم با یه وقفه طولانی! به خدا شرمنده! من لب تاپم خراب شده بود وقت نداشتم حتی درستش کنم، توی اداره هم واقعآ درگیر بودم! امروز یه اپ می زارم میرم احتمآ از چند روز دیگه دوباره مثل اوایل زود به زود اپ می کنم! الانم کافی نتم!

واستون چند تا شعر فوق العاده می زارم! تقدیم به همه ی دوستان گلم بخصوص بعضی ها!

نه از خاکم نه از بادم

نه دربندم، نه آزادم

نه آن لیلا ترین مجنون

نه شیرینم، نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم

فقط مثل تو دلتنگم

اگر آبی تر از ابم

اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بیرنگم

بدون تو چه بی تابم

از دل نوشته های این انسان تنها توی شهری سمی


 
comment نظرات ()

 
سوم امام علی (ع)
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

سلام باز اومدم! آخ که چقدر جاتون خالی بود پریشب! دلی از عزا درآوردم!

نمیدونم ولی وقتی شبای قدر یا شبای محرم میشه کلآ حال و هوام عوض میشه!

یه جورایی تنهانشینی و خلوت کردنو تو این شبا دوست دارم! دوست دارم کمی با خودم باشم باخودم و خدام حرف بزنم! درد و دل کنم، گریه کنم، بخندم!

یه جورایی اصلآ تو این دنیا نباشم! ولی امسال که زیاد بهم نچسبید! آخه اولآ که سر ضبط بودم بعد میومدم خونه توی حالی گیجی و کم خوابی اصلا بهم نچسبید! این ماه هم گذشت و مثل تمومیه ماهایی که دارن می کذرن و ما توی خواب غفلت هنوز داریم این بغل اون بغل می شیم! کاش می فهمیدیم که چه قدر دنیا بی وفاست و همه چی چه دیر چه زود رفتنی! آخ چقدر دلم واسه ی پدر بزرگم تنگ شده! این اولین ماه رمضانیه که رفتهو دیگه پیش ما نیست! دوستانی که منو از وبلاگ قبلیم تا این وبلاگ همراهی کردن می دونن چی شده و چطور گذشت! آخ که چقدر جاش خالیو سرد سرد...

به قول یک عزیزی که همیشه می گفت:

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی مرده کش زنده پرست

تا هست به هستی بکشندش زجفا

تا مرد ببرندش سر دست

وقتی بود قدرشو ندونستیم وقتی هم که رفت، رفت...

ایشالله به حق همین شب عزیز خدا بیامرزدش! تو رو خدا شما هم براش یه فاتحه بفرستید تا خدا بیامرزدش.

در آخر این شعر هم تقدیم به کسی که صاحب این روز است!

چون نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همگان گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند!

امیدوارم گناه همه  ما هم به شفاعت بزرگ مرد تاریخ بخشیده شود. یا علی!


 
comment نظرات ()

 
شهادت حضرت علی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
 

سلام ! شرمنده چند روز بود آپ نکرده بودم، شرمنده!

امشب بدجور دلم گرفته! شب احیاست! امشب که داشتم توی راه میومدم! بغض امونم رو بریده بود! یعنی اگه تو ماشین نبودم خفن گریه می کردم! اصلا نمی تونم تایپ کنم! بدجور داغونم! این شعر رو می ذارم و می رم! تا اگه خدا بخواد پس فردا!

شب عفو است و محتاج دعایم

ز عمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی

خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی ز ما کن

کمی هم جای ما رو را صدا کن

بگو یارب فلانی رو سیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است

بگو یارب تویی دریای جوشان

در این شب رحمتت بر وی بنوشان...

والسلام.


 
comment نظرات ()

 
دلقک - مهستی
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
 

من عاشق این موزیک مهستی هستم خیلی قشنگه! خیلی وقت بود میخواستم رو وبلاگ بذارم اما نمی شد، تا بلاخره تونستم! متن شعرش رو هم میذارم تا بخونید! خود موزیکشو هم هرکسی که خوشش امد می تونه از پایین همین پست دانلودش کنه!

نظر تورو خدا یادتون نره!

توی این زندگیه ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده ی غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

از کنار بوم من پر زد و رفت
دلقکی که عشق من برای او

مثل اون بازیه روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمی خواست

او دری تازه به روی من گشود


دلقکی که با تمومه گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش ، خنده های پرصداش


من یه بازیچه ی شهر عشق اون

او تموم زندگیم ، با تموم بازیاش

 

یه بت چینی از اون ، واسه خود ساخته بودم

اونجوری که دل میگفت ، ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم میشد ؛

تمومه زندگیمو واسه اون باخته بودم



توی این زندگیه ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده ی غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت


دلقکی که عشق من برای او

مثل اون بازیه روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمی خواست

او دری تازه به روی من گشود


دلقکی که با تمومه گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش ، خنده های پرصداش


من یه بازیچه ی شهر عشق اون

او تموم زندگیم ، با تموم بازیاش


یه بت چینی از اون ، واسه خود ساخته بودم

اونجوری که دل میگفت ، ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم میشد ؛

تمومه زندگیمو واسه اون باخته بودم


توی این زندگیه ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده ی غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

از کنار بوم من پر زد و رفت

از کنار بوم من پر زد و رفت

از کنار بوم من پر زد و رفت

دانلود موزیک

 


 
comment نظرات ()

 
دلم تنگ شده واسش
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 

سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاس

دلم واسش تنگ شده! واسه صداش! واسه نگاش! واسه همه چیش! آخ که چه دوران خوبی بود! اما حیف که این روزگار لعنتی همه چیو با خودش می بره! کاش می تونستم و قدرتی داشتم تا جلوی این دنیا وایسمو بگم آهای دنیاااا من جلوت کم نمیارم! من باهات مقابله می کنم! اما حیف که اگه سخت ترین آدم روی زمین هم باشی باز میشکندت و خردت می کنه! از اون دوران که بود خیلی وقته گذشته! رفت... رفت و همه چیه منو با خودش برد! دلم، جسمم،روحم، همه چیم! کاش بود! کاش می تونست ببینه که هنوز به یادشم! کاش میفهمید که چیکار کرد باهام! اما حیف که دیگه نیست......دل شکسته! خاطراتشو تا ابد با خودم نگه می دارم! امیدوارم که خدا بیامرزدش! فقط اگه صدامو میشنوه بهش میگم که دوست دارم!


 
comment نظرات ()

 
نمیدونم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

سلام! واقعأ نمی دونم چی باید بگم؟ باز ناله کنم از بدی  روزگار یا خوش باشم از خوبی روزگار! واقعأ دیگه نمی دونم زندگی قشنگه یا نه؟ بعضی وقتا دچار شک میشم! دیگه مغزم قفل کرده! هیچی نمی فهمم! دلم می خواد یه مدت تنها باشم! البت تنها هستم اما منظورم اینه که برم یه جایی که هیچ ردی از بشر اونجا نباشه! اما مگه همچین جایی هم هست؟ هه هه!

امروز توی تاکسی نشسته بودم که برم سمت شبکه تو راه توی ماشین یه خانم میانسالی جلو نشسته بود که انگار بدجور دلش از همه چی گرفته بود و شده بود یه بغض گنده توی گلوش، چون سر یه کرایه طوری با راننده دعوا کرد که من جا خوردم! بدبخت راننده تاکسیه! خانومه عقده شو روی راننده بد پیاده کرد! حالا که میشینم با خودم کمی فکر میکنم می بینم همه ی ما آدما مشکلات خاص خودمون رو داریم! چه من که کوچیک جامعه هستم چه اون کسی که اون بالای جامعه هست!

روزگار بدیست! بد....!

دیگه اینقدر فکر و استرس تو وجودمه حس می کنم روحم مریض شده! کاش مثلأ مثل قرص سرما خوردگی دارویی هم بود که با خوردنش ٣سوت حال روحتم خوب بشه! آخ چه کیفی میداد....!

بعضی وقتا میشینم با خودم بحث فرهنگی، فلسفی راه میندازم! هه هه! نمی دونید چه حالی میده! چند وقت موضوع بحثم عشق چیست بود! واقعأ تا به حال درست به عشق فکر کردید؟ به این که اصلأ عشق چیه؟ چرا میگن طرف عاشقه؟ اصلأ عشق به چه دردی می خوره؟ آیا واقعأ عشق و شهوت باهم یکیه؟ و خیلی سوألات دیگه! نمی دونید به چه جوابایی که نرسیدم! خلاصشو براتون میزارم!

عشق راز است...

حساب عشق از شهوت جداست.

در شهوت هیچ رازی نیست.

شهوت یک بازی بیولوژیکی ست.

هر حیوان و پرنده و گیاهی با این بازی آشناست.

عشق با هستی رابطه دارد.

عشق از چشمه آگاهی میجوشد.

عشق از اعماق هستی انسان میجوشد.

شهوت زادهء حاشیه آدمی ست.

شهوت نیاز تن است.

بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.

کسانی که عشق را تجربه میکنند. در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور میشوند

 همین سکوت و آرامش است که آن ها را با روحشان مأنوس میکتند

اگر با روح خود انس بگیری

عشق تو دیگر یک رابطه نیست، بلکه سایه ای ست که تو را در همه جا همراهی میکند.

عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.

عشق در دستان باز تو می بالد، نه در دستان بسته تو.

به محض آنکه دستان خود را میبندی آن ها را از عشق تهی میکنی.

وقتی دستان خویش را می گشایی همهء هستی در آن ها جای میگیرد.

خدا در همهء جهان نمیگنجد فقط دل است که گنجایش آن را دارد.

عشق و حقیقت دو نام یک تجربه اند.

کسی که عشق را تجربه کرده  حقیقت را نیز تجربه کرده است.

عشق خود را احتکار نمیکند.

بلکه خود را با دیگران سهیم میکند.

عشق چشم داشتی ندارد.

عشق سهیم شدن بی قید و شرط است.

عشق خواهشی ندارد و جویای تملک نیست.

عشق سرمستی بخشیدن است.

عشق نیازی به تظاهر ندارد. فقط هست و همین برای او کافی ست.

عشق روح را میپرورد و هرگز به ملالت نمی انجامد.

عشق های دروغین خوراک نفس اند.

آنها فقط خویشتن دروغین تو را ارضا میکنند.

بنده عشق باش و از هر دو جهان آزاد باش

ببخش و از شور و سرمستی بخشیدن بهره مند شو.

عشق را وظیفه تلقی نکن.

اگر عشق را وظیفه تلقی کنی همهء شورو هیجان عشق را از بین میبری.

هرگز گمان نکن به دیگران بدهکار هستی.

عشق به کسی بدهکار نیست...

خوب نظر شماها چیه؟ من که فکر می کنم عشق ایناست! نه این چرتو پرتایی که ما اسمشو گذاشتیم عشق، که در اصل هوس است! جالبه مثلأ دوستمو می بینم که داره با دوست دخترش حرف می زنه: بعد میگه من عاشقتم، من دوست دارم، من میمیرم برات. بعد آخرش می گن حالا کی میای خونمون! به دوستم میگم: تو واقعأ طرفتو دوست داری؟ واقعأ عاشقشی؟ اگه اینجوریه پس چرا فقط دنبال این هستی که یه جوری مخشو بزنی ببریش خونه! همش به سکس فکر می کنی! یکمم باحاش برو بیرون خوش بگذرون، برو کوهی جایی، بگرد، از رابطتون لذت ببر! همشو به سکس ختم نکن! بعد دوستم بهم میگه: ای بابا این کارا فاز نمیده فقط باید با دختر بری خونه! واقعأ نمی فهمم این آدم نمی خواد یه روز اذدواج بکنه، نمی خواد بچه دار بشه، واقعأ چی می خواد به اون بچه چیزی یاد بده، بگه که مثل خودش بشه! پس این وسط عشق چی میشه؟ علاقه، دوست داشتن! لذت باهم بودن! نمی دونم....! این مسئله ست که کل قوانین این دنیا رو خراب کرده! قانون زندگی دوست داشتن اول خود بعد دیگران و اطرافته! اما آلان قانون زندگی بهم ریخته آدما خودشون رو که دوست مدارن هیچی از بقیه افراد هم خوششون نمیاد!

اَه بسه دیگه خسته شدم اینقدر تایپ کردم! بهرحال این نظر شخصی خودم بود همین و بس! دوستون دارم، همتون رو!                            


 
comment نظرات ()

 
هیچ
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

تاحالا شده تو خیابون که راه می ری به دور و اطرافت توجه کنی؟ به اتفاقات اطرافت توجه کردی؟ به آدما، خونه ها؟ به همه چی! دیشب که داشتم میرفتم خونه باید از مسیری می رفتم که از آزادی رد  می شدم. دم آزادی توی حال خودم بودم که یک زوج جوون که معلوم بود اهل این شهر کثیف هم نبودن داشتم از میدون آزادی عکس میانداختن! نمی دونم جدیدن شب میدون آزادی رو دیدین یا نه ولی خیلی قشنگه! بعد واسم خیلی اون صحنه عکس انداختن اون زوج قشنگ اومد چون معلوم بود که توی این دنیا مجازی و خیالی غرق نشدن،با کوچیک ترین چیز ممکن هم شادمیشن! کاش ما آدمایادمون نره که کی هستیم! بعضی وقتا با کوچیک ترین تغییر توی وضعیت زندگی به کل خودمونو فراموش میکنیم! دلم واسه واسه خیلی چیزا تنگ شده! واسه خودم! واسه تو! واسه اون! واسه بچگی! واسخه پدربزرگ! واسه همه چی! گم شدم، نمی دونم چی هستم چی بودم، چی می خوام بشم! زندگی واسم شده کلیشه ای! ساعت 6 پا میشم، میرم دوش میگیرم، حاضر می شم میرم اداره، سر کار با 100 نفر بحثو ازین صحبتا، دوباره شب میام خونه، یکم با لپ تاپم ور میرم، بعدم خواب و خواب....

دلم همه چیز می خواد و در عین حال هیچ چیز! حس عجیبی دارم! تا حس منو نداشته باشی  نمی تونی درکش کنی! دلم می خواد داد بزنم اینقدر که پرده های صوتی گلوم پاره شه تا لال بشم! خسته شدم ازین همه تنهایی خیلی تنهام، حسم میگه با همه غریبم، بین خونوادم ولی انگار باهمه غریبم! بین دوستام هم همین طور! دلم میخواد ازین کره خاکی برم، برم جاییکه خودم باشم و خدام! شاید کمی بهبود پیدا کنم!

بسه دیگه حالم از خودم داره بهم میخوره! فقط چرتو پرت میگم! همینو بس! کاش یکی بود که دستمو می گرفتو ازین منجلاب درم میاورد! کاش ....


 
comment نظرات ()

 
نذاشتنش بهتره
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

شرمنده چند وقت بود که نتونستم آپ کنم آخه خفن درگیره برنامه هستم!

وقت واسه خودمم ندارم! باید سریع برم آخه ظبط داریم! براتون چندتا شعر قشنگ میذارم! برید حالشو ببرید!

همتونو دوست دارم! بهم سر بزنید!

گفتم که شکسته ام کمی راه بیا

بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا

آزرده مشو بیا گناه از من بود

با من که مقصرم تو کوتاه بیا

******************************

این دل وفادار تو بود اما نکردی باورش

قلب مرا آتش زدی هدیه به تو خاکسترش

*********************************

چو دیدم دوست میدارد دلت دل های ویران را

دلم را درغمت کردم ز هر ویرانه ویرانتر

بازم میگم دوستون دارم! تا فرصتی دوباره!

بای


 
comment نظرات ()

 
نمی دونم چی بذارم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ، چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم .
 چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم .
 چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا که امروز قادر به درکش نبودیم

نمی دونم چرا چند وقته بدجوری خسته ام! هم از نظر روحی و هم از نظز جسمی! دست و دلم به کار نمیره، هیچ کاری منو تو خوشحالی ارضا نمی کنه! اصلأ دنیا واسم یکرنگ شده! نمی دونم ولی خودم اخساس می کنم وضع روحیم خیلی خرابه! آخ که چقدر دلم لک زده واسه یه دیوونه بازی خفن! از اونایی که تو بچگیامون می کردیم! نمی دونم ولی می خوام یه کاری کنم که خفن حالم عوض شه اما چی کار نمی دونم! راستی جاتون خالی دیروز رفتم باندی جامپینگ! چه حالی داد! البته کمی هم با ترس همراه بود که مزش به همون ترسه بود! نمی دونم رفتید یا نه ولی اگه نرفتید پیشنهاد می کنم برید! البته اگه از اون دسته آدمایی هستید که ترسو دوست دارید وگرنه از از رفتنتون پشیمون می شید! خلاصه خیلی مزه داد! اما حیف که اون حس فقط ماله وقتی بود که به کش وصل بودم چون وقتی تموم شد دوباره کسل! نمی دونم چمه؟ نه عاشقم نه چیزی، نمی دونم! چند روزه دیگه هم چهلم پدر بزرگمه! کسایی که از وبلاگه قبلیم تا اینجا منو همراهی کردن داستان پدر بزرگمو میدونند! آخ که چی میشه خدای مهربون جونه مارو بگیره تا هم راحت شیم هم کمتر گناه کنیم! به خدا به این که زندگی نمی گن میگن نکبت! تو کثافت غرق شدیم ولی داریم خودمونو گول می زنیم! بوی تعفن داره خفم می کنه! چقدر حرف زدم! شرمنده! راستی منو ببخشید اگه انجوری پست می ذارم! عادت دارم همه چیو باهم میگم قاطی پاتی! اونم واسه اینه که هرچی تو ذهنم میاد رو می نویسم!


 
comment نظرات ()

 
بی عنوان
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

دیگه می خوام بچسبم به کار کردن!

راستیتش واسه ماه رمضان که 19 روزه دیگست برنامه دارم!

واسه همین ممکنه تا بعد ماه رمضان نتونم زیاد اپ کنم!

البته من از هر فرصتی استفاده می کنم و آپ می کنم!

برنامه ای که داریم میسازیم از شبکه قرآن پخش میشه!

آخه درخواست ساختشو شبکه قرآن داد ماهم قبول کردیم

 اسمه برنامه هم هست شهرالله!

زمانه بخشش درست سر افطاره!

البته من زیاد به این برنامه مایل نبودم آخه یکم آخوند بازیو ایناست!

ولی خوبیش اینه حدود 60% برنامه نجوا و ایناست که عاشقشم!

 


 
comment نظرات ()

 
نمی دونم چی بذارم
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

 

خیلی داغونم امروز یه دفعه زخمهای بچگیم سر باز کرد! نمی دونم چرا ولی می خوام تعریف کنم گذشتمو شاید واسه خالی شدن از بچکیم میگم!

زمانی که یه بچه بودمو به محبت یه مادر احتیاج داشتم من مادر نداشتم زن بابا داشتم پدرم خیلی سعی می کرد جای مادرو واسم پر کنه ولی خوب شاید مادر بتونه جای پدرو پر کنه ولی پدر جای مادرو نه! نمی دونی چقدر بده آدم والدینش باهم نباشن! هیچ چی بدتر ازین نیست که بگن بین مادر یا پدرت یکیرو انتخاب کن! اخ که چقدر سخته! وقتی بزرگ شدم با خودم عهد کردم که من مثل اونا نباشم! دوست نداشتم اتفاقی که واسه پدر و مادرم افتاد واسه منم بیافته! اما انگار بخت با ما یار نبود! هروقت به پدرم تو زمان کودکیم می گفتم واسه چی از هم جدا شدین بهم می گفت پسرم یه روز بزرگ می شی خودت می فهمی! اون موقع ها همش دلم میخواست بزرگ شم بفهمم واسه چی از هم جدا شدن ولی حالا که می فهمم پشیمونم از بزرگ شدنم از این که توی زندگی بعضی چیزا هست که نمیشه عوضشون کرد هرچی قسمت باشه همون میشه! من با ذهن بچگونم فکر می کردم میشه، میشه جلوی طلاق رو گرفت، جلوی دعوا رو گرفت، جلوی اشکای کودکی که حسرت نبودن، برای هر یک از والدینشو میخوره رو گرفت! ولی حال تأسف میخورم که نمیشه! می بینم که نمیشه جلوی شکست قلبهارو گرفت! نمیشه جلوی اشکای آدمی که همه چیشو پای عشقش گذاشت و طرفش بی آنکه توجهی به اون کنه می ره رو گرفت! من که حتی نمی تونم جلوی رفتن عزیزمو بگیرم چطور می خوام جلوی اینارو بگیرم؟ ما آدما هیچ وقت به این چیزا فکر نمی کنیم! عادت کردیم فقط به خودمون فکر کنیم اگه کمی قبل از هر کاری که در مورد اون تأمل میکردیم این وضع زندگی نبود! ولی حیف که فقط خودمون رو می بینیم! وقتی از کسی خوششمون میاد باهاش دوست می شیم بعد ازدواج می کنیم! بعد بچه دار میشیم و بعد از یه مدت که از هم خسته شدیم از هم جدا میشیم و به این فکر نمی کنیم که اون بچه های بی گناه هم انسانند حس دارن عاطفه دارن احتیاج به محبت ما دارند. اما کیه که اونارو ببینه! هه من بچه ایی بودم که واسه گرفتن محبت حاضر بودم هرکاری بکنم! شاید بیشتر ضربه هایی که توی زندگی خوردم باعثش همین باشه! من حاضر بودم همه توانمو خرج کنم تا محبت بگیرم! ولی حیف....!

تو این دنیایی که نامردان عصا از کور میدزدند!

من نادان در آنجا محبت جستجو می کردم!

آخ که اینقدر دلم پره که هرچی بگم بازم خالی نمیشم! اندازه تمام عمرم حرف دارم! آرزوم این بوده که یه همدم یه دوست یه هم صحبت داشته باشم تا بتونم حرف دلمو بهش بزنم تا بگم توی این دل لامصب من چی میگذره! بگم دارم خفه می شم از این همه نامردی از این همه دورنگی بی معرفتی! آخ که چقدر دوست داشتم یکی بود! ولی حیف چه رویای پوچی....!

دلم خشک شد وقتی بهم گفتی تموم کنیم! بیچاره دل ساده ی من! تازه داشت جون می گرفت تازه داشت باورش می شد این چیزایی که واسش باور شدن همش یه مشت خیاله پوچه! ولی نه همش واقعیت محضه! به خدا خستم ازین زندگی! نمی دونم ما زنده ایم واسه زندگی کردن! یا زندگی می کنیم واسه زنده بودن!

دلم با همه دیگه غریبست با همه عالم! دلم دیگه خسته شده ازین زندگی ملالت آور، ازین یه رنگ بودن زندگی، ازین همه غریبان به ظاهر آشنا! به قول خواننده ی که خیلی دوسش دارم:

دلم از خیلی روزا باکسی نیست!

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست!

دیگه بسمه! همه ی وجودم مسموم شده! از سم مهلک حیوان بودن این روزگار! آیا ما واقأ آدمیم؟ به خدا از حیوون کمتریم!

باز حیوونا به هم جنس و هم خونشون رحم می کنن! ما که به خودمون هم رحم نمی کنیم!

ما واسه پیشرفت خودمون حاضریم عزیزانمون رو لگدمال کنیم تا بتونیم بالا بریم! ولی به چه قیمتی؟

دلم دیگه هیچی نمی خواد دلم فقط تنها بودنو می خواد! من که قبل تو داشتم با تنهاییم حال میکردم! درسته هیچ چی واسم مهم نبود ولی خوب تو تنهایی چیزایی هست که هیچ جایی نمیشه پیداش کرد! دیگه عهد میکنم هرگز احساسمو واسه هیچ کس خرج نکنم!

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی

تا نباشد رایگان مهرت گروگان

شرمنده سرتون رو درد آوردم! حتمأ فهمیدین که داستان چیه؟

من مدتی قبل با یکی آشنا شدم و با هم قرار ازدواج گذاشتیم!

اما امروز علنأ بهم خورد همین طوری ولم کرد گفت کسه دیگری رو میخواد!

من بازیچه بودم هه! نمی خوام بگم شکست عشقی و ازین حرفا خوردم! نه

من سُر هامو خوردم ازین شاکیم که بازیچه شدم ! همین!


 
comment نظرات ()

 
خسته
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

عجب روزگاریه! آب از چشمه می خوری دریا حسودی می کنه!

دلم هوس مشهد کرده! آخ که چقدر دوست داشتم الان اونجا بودم!

دلم می خواد یه جوری خالی شم! از همه چی!

تا حالا توی خیابون که راه میری به مردم دقت کردی؟

از کنار مردم رد می شی بدون اینکه هیچ توجهی بهشون بکنی!

یادم میاد بچه که بودم همه ی فامیل همیشه دور هم جمع مشدیم و

می گفتیمو می خندیدیم! همه شاد بودن! با بهونه بی بهونه خوش بودیم!

حالا چی دیگه هیچکی حوصله ی خودشم نداره! با دوستات بعد یه مدت دراز

قرار می ذاری که ببینیشون! اما یا تو یا اونا یه مشکلی این وسط پیش میاد

که کنسل می شه! دیگه هیچ کی حوصله مهمونی و دور هم جمع شدنو

نداره! همه به فکر خودشونن! فامیل نزدیکت سالی یه بار هم ازت سراغ

نمی گیره، اگه هم بگیره فقط دم سال نو اونم با منت!

آخ که چقدر آدما بی معرفت شدن! دمه قدیمیا گرم نمی ذاشتن مشکلان

بهشون قلبه کنه و همدیگرو فراموش کنن! ولی حالا چی؟....

دلم واسه اون روزا لک زده! انگار همه دلشون رو فروختن بجاش یه قلب

آهنی خریدن! زمونه ای زمونه بی معرفت!

زنده باد آن کس که گاهی یادی از ما می کند

از خجالت مارا غرف دریا می کند

حال ما می پرسد با مهربانی های خویش

این دل رنجور ما را عطر گلها می کند

اگه آدم بخواد از این زمونه گله کنه کلمه هم کم میاره جلوی بی معرفتی دنبا

با این روندی که ما آدما داریم پیش می ریم، فقط می تونم بگم وای بر ما.....


 
comment نظرات ()

 
این بود زندگی....
نويسنده : محمد tOxic - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

واقعآ این بود زندگی.... زندگی که همه برای این که همدیگرو له کنن تقلآ

می کنن! واسه نابود کردن هم به هر صراطی مستقیم می شن!

اخ که چقدر دلم می خواد فریاد بزنم و بگم حالم از همتون بهم می خوره!

از این همه نامردی، بی معرفتی! می دونم حرف تازه ای نیست!

ولی دیگه داره خفم می کنه! دیگه از زندگی سیرم!

من عاشق ایرانم و هیچ جارو باش عوض نمی کنم!

اما حالا ایران چی شده... دیگه داره همین عشق به ایران

خفم میکنه! این گرگهای در لباس میش که ایران رو از بین بردن!

باورم نمیشه تا چند وقت پیش این همه جوون زنده بودن و حالا....

نمی دونم.... نمی دونم.... می دونم....

مغزم داره می ترکه! فشار این زندگی نکبت بار داره لهم میکنه!

ایران... ایران مهد تمدن ها! ایرانی که یه وقتی با افتخار می گفتی

ایرانیم! حالا چی؟ چی ازش مونده! آه که لبریز از کینه و نفرتم!

دلم میخواد کاری کنم تا راحت شم اما چی کار....؟

من اینجا بس دلم تنگ است و

هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره دوشه برداریم، قدم در راه بی برگشت یگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا حالا همین رنگ است؟

من جلوی چشمم دیدم چقدر جوون تو آزادی برای آزادی مردن!

دیگه نمی تونم بنویسم بغض تو گلوم داره بهم فشار و میاره و خفم میکنه!

هه!به قول شاعر سبک دل مرحوم حسین پناهی که میگه:

این بود زندگی...

میزی برای کار 
کاری برای تخت
تختی برای خواب 
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی....

روحش شاد.


 
comment نظرات ()