رفت....

رفت

ماندنی نبود که بماند نیامده بود که بماند آن قدر این پا و آن پا کرد تا بالاخره

رفت ...

حتی اگر لانه پرستو برف هم ببارد با دمیدن بوی بهار پر میکشد و به هیچ

ترفندی نمیتوان مانع از رفتنش شد

پرستو تا بهار پر میکشد تا شکفتن اقاقی ها تا آب شدن دل سنگ خدا

دشوارترین های من زل به هجرت پرستوهاست نمیتوان مانع از رفتن

مسافری شد که چمدانش را از آغاز بسته است . 

خنکای پاییز که آمد خبر از کوچ نداشتم که هر کوچی کوچ دارد از پی 

شاید خنکای دیگر بازآید شاید

چشمان شرجی ام را نذر پیچ کوچه کنم که آید به کوچه ای که شعرش را

شبی از همین شب های خنک به یادگار نگاشتیم همچون مشق دوستت

دارم دیروز

و سرودیم تکه تکه کوچه را هرآنچه به یاد داشتیم و گفتیم از کوچه ای که

دلنگاشته هر پرستو گم کرده ایست

 رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما ...

/ 3 نظر / 18 بازدید