دوست خدا

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشق و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

*************************************

یکی بود و دیگر هیچکس نبود

امامزاده قاسم

شش صبح ،

پلان بیرونی ، از درون

مردی با حدود پنجاه سال ، به اسم اسحاق

دیدم و از ته دل خندید و گفت :

سلام ، دلم برایت تنگ شده بود

          من او را نمی شناختم و

                او همه را می شناخت و

                 دلش برای همه تنگ شده بود

آرتروز داشت و آرتروز درد دارد

احمقانه گفتم : ایشالله خوب می شه

از ته دل خندید و گفت :

مهم نیست ، پناه برخدا و باز خندید
گویی با خدا شوخی داشت و خدا با او

با لبخند گفت : خانه های مردم را نظافت می کنم

تا به حال هیچ مدیری ندیده بودم که اینقدر

محکم و با افتخار در مورد کارخانه اش حرف بزند

    گویی همه زمین مال اوست

     و می خندید

       می خواستم نفهمد که لالم

       به زور کلمات را جمع کردم و گفتم :

     آرتروز دارید سخت نیست کارکردن براتون

   بلند و با آرامش زد زیر خنده و گفت :

  چی کار کنم ؟ دزدی کنم ؟؟؟

 و باز هم خندید

از ته دلم خنده ام می گرفت و

نمی توانستم بخندم

مثل مردی که از دهان فلج است

به حال خودم

خنده ام گرفته بود و نمی توانستم بخندم و

  او می خندید ،

   می خندید چون خوشحال بود و

    فلج بودم و نمی توانستم بخندم

  گفتم : برایم دعا کن که بخندم

دیگر نخندید و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد

 

/ 6 نظر / 38 بازدید
جیغ

درد ، درد دارد

گم کرده

این امامزاده قاسم که گفتین کجاس؟؟

جیغ

[گل]

مهدیه

من از لحظه لحظه ی خود خـسـتـه ام من از بیهودگی ها ، من ازسادگی این همه تزویر من از فاصله ی این همه دست .... و تنهایی این همه دوست خـسـتـه ام.... من از تکرار این همه روز... این همه شب... این همه حرف.... و تکرار این همه درد خـسـتـه ام... دیگر هیچ چیز را در انتظار نیستم... جز لحظه ی خاموشی این همه جنون را...

نفس

اين از خودتون بود؟ عجب ذهن فعال و قلم رووني داريد...